مقالات

هوش و خرد و نسبتشان با زمان - بخش اول و دوم

دکتر رضا داوری اردکانی ـ رئیس فرهنگستان علوم و عضو هیئت امنای بنیاد بوعلی‌سینا  ۱۳۹۷/۰۵/۲۳
هوش و خرد و نسبتشان با زمان - بخش اول و دوم
دکتر رضا داوری اردکانی ـ رئیس فرهنگستان علوم و عضو هیئت امنای بنیاد بوعلی‌سینا

 

اشاره: یادداشت‌هایی که برای این دفتر نوشته‌ام بیشتر درباره علم بوده و کمتر به وضع و مقام خرَد و نسبتش با علم نظر شده است. این بار نیز صرفا نظری به خرد در زمان کنونی انداخته‌ام تا هم حق صحبت هفتادساله با فلسفه را اندکی ادا کرده باشم، هم تذکر دهم که اگر خرد رو نهان کند، کار جهان و زندگی آدمی به خطر می‌افتد؛ زیرا علم و تکنولوژی به آینده زندگی و مصلحت آدمیان و غم و شادی آنان کاری ندارند و به این جهت است که علم به پشتوانه خرد نیاز دارد و اگر از حمایت و همراهی آن محروم شود، نظم درونش دستخوش اختلال می‌شود و چه بسا که در راه ویرانگری قرار گیرد.

 

درک تاریخی هستی

۱ـ از امام صادق(ع) نقل شده است: «علم درک تفاوت‌هاست». از جمله تفاوت‌هایی که ما کمتر به آن توجه داریم، تفاوت عقل‌هاست. تفاوت دیگری که نمی‌دانم آیا از میان متأخران کسی به آن توجه کرده است یا نه، تفاوت خرد با هوش است. در این که خرد راهگشا و کارساز زندگی است، تردید نیست؛ اما اعتقاد به اهمیت خرد نباید ما را از غیبت و غیاب آن در بعضی زمان‌ها غافل سازد. به عبارت دیگر حرمت لفظ و مفهوم و شهرت نام خرد نباید ما را از بودن یا نبودن آن غافل سازد.

فیلسوفان گاهی در ماهیت عقل بحث کرده‌اند، اما غالبا وجود آن را مسلّم انگاشته و در باب آن کمتر پرسش و چون و چرا کرده‌اند. در فلسفه رسمی، عقل مقوّم ذات آدمی و قوه درک کلیات و مایه برخورداری از علم است؛ ولی در این نوشته عقل به معنی یک قوّه نفسانی و شأن ناطقه نفس و مرتبه‌ای از مراتب وجود نیست، بلکه مراد از آن «استعداد درک تاریخی هستی و زمان و زبان و شرایط امکان دانستن و عمل کردن» است. این عقل شأنی یا جزئی از روان‌شناسی اشخاص و افراد نیست، بلکه در زمان و تاریخ پدید می‌آید و ظهور خاص می‌یابد و گاهی دستخوش ضعف و زوال می‌شود.

عقل دوران تجدد، عقل تاریخی است؛ البته همیشه و همه‌جا تنها آدمیانند که باید به حکم عقل کار کنند. ظهور عقل هم در وجود آدمیان است، مع‌هذا عقل وجودی مستقل از افراد و اشخاص دارد. با این تلقی خرد دیگر چیزی نیست که مردمان را به آن بخوانیم و آنها به آن رو کنند و به‌آسانی بتوانند کار خود را به دستور آن انجام دهند؛ حتی در جاهایی که در زمانی کارها به راهنمایی صورتی از خرد انجام شده است، وقتی مدد خرد منقطع شده است، آن جهان نیز به زوال و پریشانی رو کرده است.

اروپا پس از آغاز قرون وسطی و در آغاز رنسانس به چشمه تازه‌ای از عقل دست یافت. این عقل در طی قرنها بسط یافت و اروپا جهان را با آن دگرگون کرد و در ویرانی و آبادی‌اش کوشید و اکنون پس از چهارصد سال کم‌کم دارد زوال خرد را حس می‌کند. البته هنوز کارها به‌کلی از روال و مدار خرد خودبنیاد جدید خارج نشده و ساده‌لوحی است که بپنداریم قبل از اینکه نظم دیگری در افق آینده پدیدار شود، تجدد رخت برمی‌بندد.

در جهان توسعه‌نیافته پیرو غرب متجدد، قضیه صورت دیگری دارد. بخشی از این جهان احیانا وارث یک سنت مفهومی و عقلی است و عقل را امر بالفعلی می‌داند که همواره می‌توان از راهنمایی‌اش برخوردار شد. عقلی که معمولا می‌پندارند، هست و ثابت است. عقل قدیم البته هنوز در «ارگانون» ارسطو و «شفا»ی بوعلی و به طور کلی در همه کتاب‌های فلسفه تا دوره جدید وجود دارد؛ اما این عقل، دیگر کارساز زندگی کنونی نیست. همه مردم جهان به رسم جهان جدید که ساخته عقل جهان‌ساز است، زندگی می‌کنند و توقع نباید داشت که عقل قدیم بتواند راهنمای زندگی زمان تجدد و تجددمآبی باشد. این عقل در بیرون از کتاب‌های فلسفه وجود ندارد و به فرض اینکه در جایی هم وجود داشته باشد، ما راه خانه‌اش را گم کرده‌ایم و نمی‌دانیم که در شرایط کنونی جهان آثارش چیست و وجودش را در کجا می‌توان یافت و اگر نیست، چرا ملتفت نبودنش نیستیم و به آن فکر نمی‌کنیم؟!

ما اکنون مثل قرنهای پیش آثار ابن‌سینا و ملاصدرا را می‌آموزیم. این آثار به یک معنی عقل متحصّل و محقق است؛ اما به وجود این عقل متحصّل صرفا از طریق آموزش نمی‌توان راه برد و به فرض راه بردن به آن، با آن نمی‌توان در کار جهان جدید و در راه توسعه کارسازی کرد. اگر آن عقل با همه اهمیتش، توانایی طرح و رهبری و کارسازی برنامه توسعه داشت، چرا تاریخ پیشرفت علمی تکنیکی و توسعه اجتماعی اقتصادی از دویست سیصد سال دورتر نمی‌رود؟

به نظر می‌رسد که جهان جدید به عقلی متفاوت با عقل قبل از رنسانس رسیده و با این عقل توانسته است علم و فنّاوری (تکنولوژی) و سیاست جدید را پدید آورد و توسعه دهد. کشورهای توسعه‌نیافته غالبا این عقل را از طریق آثار مادی و تکنیکی‌اش شناختند؛ البته بعضی اصول و اوصاف آن به صورت لقلقه زبان مشهور شد، اما چون درباره آنها تأمل نکردند و کسی نپرسید که این اصول در عقل قدیم ما چه جایی داشته است، آنها هم جایگاهی در جان جامعه نیافتند تا بتوانند مؤثر شوند. اما به هر حال در عداد مسلمات درآمدند.

مگر نه اینکه به تبع جهان متجدد، این حرف مشهور را پیوسته تکرار می‌کنیم که: «نیروهای طبیعت را باید با علم مهار کرد»؟ اصل پیشرفت و تکامل را هم که بی‌چون و چرا پذیرفته‌ایم؛ ولی اینها در وجود و درک ما به مرتبه عقل نرسیده، بلکه در ردیف عادات لفظی و روان‌شناختی باقی مانده‌اند و به همین جهت پندارهای سطحی و ظاهری‌اند و تعارض و حتی نسبتشان با آرا و اعتقادات و فرهنگ موروث درک نمی‌شود.

 

تعارض میان موجودبینی و وجودبینی

در جهان توسعه‌یافته وضع به صورت دیگری است. در این جهان تعارض میان موجودبینی و وجودبینی چندان شدید نیست که هر کس تصورات خود را واقعیت انگارد؛ ولی اینجا بیشتر ورطه‌ای میان این دو وضع وجود دارد و در این ورطه پندار، یا اصلا مشکل و مسئله‌ای نیست یا اگر باشد، به‌آسانی رفع و حل می‌شود.

وقتی می‌گوییم هیچ مشکل و مسئله‌ای وجود ندارد، لابد چرخ امور اداری و آموزشی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی به‌خوبی می‌گردد و آب و هوای کشور و به‌خصوص خوزستان هم خیلی خوب است و اگر مشکلی مثل مشکل ارز و طلا و بانک‌های خودرو هم پیش آید، به‌زودی و به‌آسانی رفع می‌شود. حقیقتا خوش‌بینی در شرایط کنونی هنر بزرگی است! وقتی می‌بینیم که هر یک از این حوزه‌ها نه فقط مشکل‌ها دارند، بلکه وجودشان عین مشکل است، چه امیدی به آینده می‌توانیم داشته باشیم؟ این رسم مدیریتی که در سازمان‌های اداری جاری است، به جای اینکه کارگشایی کند، بر مشکل‌ها می‌افزاید و منشأ فساد و باعث پدیدآمدن مشکل در حوزه‌های دیگر می‌شود.

گاهی اعتراض می‌کنند که: کار تو فلسفه است و اینها که می‌نویسی، مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و متعلق به قلمرو آرای همگانی است و ربطی به فلسفه ندارد، بلکه اهل سیاست و دانشمندان علوم اجتماعی باید به آنها بپردازند. اولا چه کنیم که دانشمندان کمتر به این مسائل می‌پردازند! ثانیا سخن در صورتی درست است که فلسفه در مسائل مدیریت و آموزش و پرورش و کتاب و سینما و بانکداری وارد شده باشد؛ ولی وقتی پرسش می‌شود که: «این سازمان اداری و اقتصاد و فرهنگ و آموزش چیست و از کجا آمده و کارش در کجا و چرا می‌لنگد؟» پرسش، پرسش فلسفی است. هرچند که مسائل اقتصاد و جامعه و فرهنگ و مدیریت و تعلیم و تربیت در علوم اجتماعی خاص طرح و پژوهش می‌شود.

آیا طرح پرسشی که عنوان شد، مداخله در علوم دیگر است؟ اینجا مسئله این نیست که سازمان‌های اداری را چگونه باید ترتیب داد یا اصلاح کرد و برنامه و روش تدریس چه و چگونه باید باشد. پرسش این است که سازمان‌های اداری ما چه می‌کنند و راهنمای عمل و میزان و ملاک کار و کارکردشان چیست و آموزش و پرورش‌مان چه حاصلی دارد؟ و آیا حاصل کارش با غایتی که از آموزش و پرورش در نظر است، تناسب و تناظر دارد یا نه؟ و اگر سازمان اداری و نظام کار و درس و مدرسه بی‌سامان است، این بی‌سامانی از کجاست و چرا کارها سامان نمی‌یابد؟ آیا وجود و دوام بی‌نظمی و بی‌سامانی نشانه دوری از خرد نیست؟

می‌بینید که این بحثها ربطی به مشهورات ندارد و دعوت به این هم نیست که برویم خرد زمان‌های قدیم یا خرد رنسانس و دوران منورالفکری و... را بیاوریم و راهنمای خود قرار دهیم؛ زیرا آن خردها در تاریخ و با تاریخ تحقق یافته‌اند و در جایی پنهان نشده‌اند که آنها را پیدا کنیم. چرخ زمان و تاریخ، معمولا با نظمی می‌گردد و اگر نام این نظم خرد باشد، وقتی به گردش کارها نگاه می‌کنیم و این نظم را نمی‌یابیم، باید بیندیشیم که مبادا راه خرد را گم کرده باشیم.

 

باطن خرد دوران جدید

۲ـ پیداست که زندگی مردمان باید نظم و سامان داشته باشد و مصالح آن رعایت شود. اگر عقل مصلحت‌بین پیوندش از همه جا قطع شود و از جایی مدد نگیرد، کارش به سکون و مرگ می‌کشد. پس کسانی باید باشند که به تعبیر مولوی راهی به «عقلِ عقل» داشته باشند و اگر آشنای «عقلِ عقلِ عقل» نمی‌شوند، به باطن خرد دوران جدید راه یابند؛ زیرا با رجوع به باطن علم و عقل ظاهر است که تشخیص مصالح و نظم و سامان زندگی امکان می‌یابد و ضمان می‌شود.

اگر در جایی نظم و مصلحت گم شده است و حرف و قیل و قال فراوان است، عقل هم در کار نیست و می‌بینیم که با گم شدن عقل، اکنون جهان در آستانه آشوب کلی قرار گرفته است. این آشوب را می‌توان در آخرین مرتبه، به آشوب رابطه میان زمین و آسمان بازگرداند. اکنون وجود آدمی نیز مجال و میدان جنگ میان زمین و آسمان شده است. آدمی وقتی در بهترین وضع صلح و سلامت قرار دارد که رابطه لطف و دوستی میان آسمان و زمین وجودش برقرار باشد؛ ولی در تاریخ‌ها هرگز برقراری این تعادل آسان نبوده است، زیرا یا زمین وجود آدمی می‌خواهد به آسمان برود یا آسمانش می‌خواهد تا مرتبه زمین تنزل پیدا کند و این بالارفتن و پایین آمدن صورت‌های متفاوت دارد.

در قرون وسطی زمین وجود انسانی را خوار انگاشتند و آن را زائده آسمان (و نه سایه آن) یافتند. در دوره جدید سودای غلبه زمین بر همه چیز و من‌جمله بر آسمان پیش آمد. اکنون در مواقع و مواردی رؤیای قرون وسطی به صورت دن‌کیشوتیسم با سودای تجدد در جان گروه‌های بزرگی از مردمان به هم آمیخته و آشوبی پدید آمده است که گرفتاران زمین، از آسمان می‌گویند و اندک آسمانیان مانده‌اند که در این واویلای روح و فکر چه بگویند و چه بکنند! اگر کسی بگوید این آشوب به صورت بی‌خردی ظاهر می‌شود یا فرع و حاصل فقدان و گم‌شدن خرد و بی‌بهره شدن آدمی از آن است، چندان بیهوده نگفته است. شاید بگویند در نقد خرد نباید تا آنجا پیش رفت که وجود آن را به‌کلی نفی کرد و نگران آشوب و پریشانی و سرگشتگی و تباهی کلی بود.

در اینجا غرض انکار عقل یا نفی دعوت به جستجوی آن نیست، بلکه سخن در تلازم عقل و سلامت نظام زندگی است. هر جا این سلامت نباشد، باید نگران پشت‌کردن خرد بود. عقل، فرع تفکر است. اگر این فرع نباشد، سیاست و اخلاق به خطر می‌افتد. در دهه‌های اخیر اختفای خرد در همه جای جهان کم و بیش احساس می‌شود. تا اوایل قرن گذشته میلادی اگر به اروپا نگاه می‌کردیم، آن را عالمی بالنسبه منظم، اما پر از تضاد می‌دیدیم که آزادی و قهر و عدل و ظلم و حق و باطل را با هم می‌خواست. ما هم در دهه‌های اخیر گاهی نسبت خود با غرب را در ذیل «غرب‌زدگی» تفسیر کرده‌ایم و مثلا شرط آزادی و رهایی از قید ستم و قهر سیاسی و اقتصادی را گذشت از غرب‌زدگی دانسته‌ایم.

کسانی هم در غرب و جهان توسعه‌یافته سخن از گذشت از تجدد و پایان و زوال خردی که تجدد با آن ساخته شده است، می‌گویند و گشایش راه آینده را در این گذشت می‌دانند. اما اینجا غرب‌زدگی لایه‌های سخت‌تری دارد. اینکه معنی غرب‌زدگی چنان‌که باید در دیار ما درک نشد، بی وجه نبود؛ زیرا ما هنوز با خرد تجدد آشنا نشده، گرفتار وجهی از غربزدگی شدیم که راه به هیچ جا نمی‌یافت. اگر کسانی گمان کردند که غرب‌زدگی ابتلا به بیماری تقلید از غرب است، ملامتشان نباید کرد. غرب‌زدگی در اصل وضعی است که در آن آدمی با غرور، خود را بنیاد و دائرمدار هستی می‌داند و زمانی که ناتوانان و ناتوان‌ترها و بی‌خبران دچار چنین داعیه‌ای شوند، نگران زوال خرد باید بود و مگر در این زمان چشمها نابینا و گوشها کر و زبان‌ها لال یا مبتلا به بی‌پرواگویی نشده است؟

راستی چشمها چرا ورطه خطر را نمی‌بینند و سخن تذکر در گوشها نمی‌گیرد؟ چه شده است که زشت را زیبا و زیبا را زشت، حق را ناحق و ناحق و باطل را حق و خوب را بد و بد را خوب می‌بینیم تا آنجا که گاهی درنمی‌یابیم که مثلا ۲ از ۷۴  کوچکتر است و اگر ۲ را بزرگتر بدانیم، کسی اعتراض نمی‌کند!

 

سیاست و اخلاق

۳ـ تاریخ غربی با ظهور انسان مدنی بالطبع در فلسفه ارسطو آغاز شد. در وجود انسان مدنی بالطبع بود که سیاست و زندگی با هم کنار آمدند یا زمینه کنار آمدن‌شان فراهم شد. به نظر بنیانگذاران فلسفه، مدینه جایگاه شایسته زندگی انسانی بود. بی‌وجه نیست که در فلسفه افلاطون و ارسطو این‌همه بر اخلاق و فضایل تأکید می‌شود. در نظر این دو فیلسوف، سیاست و اخلاق کاملا به هم بسته‌اند. این که می‌گویند ارسطو بیش از استادش به اخلاق و استقلال آن از سیاست مایل بوده است، در نظر ظاهر نادرست نیست؛ اما وقتی خوب تأمل کنیم، درمی‌یابیم که مسئله به هیچ وجه مسئله تقدم مدینه بر اخلاق یا اخلاق بر مدینه نبوده است. مسئله این است که آدمی به عنوان عضو مدینه شأنی ورای وجود فردی که مجموعه‌ای از نیازهای حیوانی است، دارد. به این نکته مخصوصا از آن جهت باید توجه شود که انسان موجودی که صرفا مجموعه‌ای از نیازهای طبیعی به علاوه قوه عاقله باشد، نیست؛ بلکه عقل او با زندگی مدنی ملازمه دارد.

اگر این را آغاز تاریخ غربی بدانیم، باید ببینیم این تاریخ چگونه بسط یافته و مخصوصا در دوره جدید چه صورتی پیدا کرده است. تاریخ، تاریخ انسان است و دوران‌ها را می‌توان بر حسب اینکه انسان در آنها چه شأن و مقامی دارد، از هم تشخیص داد و تفکیک کرد. از شرق قدیم و حکمت آن در اینجا نمی‌توان بحث کرد. اکنون دیگر شرق وجود ندارد و جهان کنونی یکسره غربی است. تاریخ غربی هم از یونان آغاز شده است. در تفکر قدیم انسان اگر شأنی داشت، به اعتبار مظهریتش بود. او آیینه و مظهری بود که در آن حق پدیدار می‌شد. در جهان یونانی انسانی ظهور کرد که لایق زندگی در مدینه دوستی و آزادی بود. یونانیان مدینه را نیز از روی نظام جهان صورت‌برداری کردند. آدمی علم و عقل را از جهانی فرا می‌گرفت که دارای مراتب بود و عقل و علم مراتب والای آن به حساب می‌آمد. یونانیان بر اساس سنخیت وجود آدمی و فهم و خرد او با جهان، بنای علم مطابق با واقع را گذاشتند. در دوره اسلامی و در قرون وسطی با اثبات وجود ذهن، اصل مطابقت علم با واقع پذیرفته و تحکیم شد؛ اما این مطابقت را خدا ضمان می‌شد، زیرا خداوند عین علم و وجود بود.

 

علم جدید و تجدد

۴ـ بحث در این که این تحول و نزدیک‌شدن دین و فلسفه به یکدیگر چه اثری در تحول تاریخ و پدید آمدن دوران تجدد داشته است، مجال دیگر می‌خواهد. مراد از طرح مسئله علم این بود که بدانیم که علم مزیتی برای انسان و بخششی بزرگ به او بود و اگر صورت اخیر آن بیشتر با قدرت نسبت دارد، به قهر و ویرانگریش نیز باید اندیشید.

در دوره جدید چون معنی واقعیت تغییر کرد، اصل مطابقت در علم و عقل جدید هم دیگر جایی نداشت. هرچند که در فهم و عقل مشترک همه و حتی بسیاری از دانشمندان به حکم مشهور، علم را مطابق با واقع می‌دانند، البته از نظر استادان فلسفه اسلامی و پیروان توماس آکویینی هنوز اصل مطابقت معتبر است و شاید تردید در آن موجب تعجب شود؛ ولی در این تردید نیست که با پیش‌آمد تجدد، نظم قدیم بر هم خورده و سنخیت علم و عالم و معلوم دیگر وجه و مناسبت سابق را ندارد؛ زیرا در فلسفه جدید خودآگاهی دکارتی و شک هیومی و فهم کانتی و طرح خرد و روان هگلی جایی برای اصل مطابقت باقی نگذاشته است. تا این معانی درک نشود، به‌دشواری می‌توان دریافت که علم جدید یکی از لوازم تجدد و ستون اصلی جهان جدید و عین قدرت آن است. این قدرت گرچه با بشر و به دست او اعمال می‌شود، اما در اختیار اشخاص و گروه‌ها و حتی سیاست‌ها نیست.

وقتی سوژه انسانی ظهور کرد، رؤیای نیل به جهان آزادی و صلح و سلامت هم پدید آمد و در این راه کوشش‌هایی به عمل آمد که بی‌نتیجه نبود؛ ولی سوژه در همان وضع و جایی که در قرن هجدهم داشت، باقی نماند، بلکه پس از اینکه به قدرت رسید، به‌تدریج دچار ضعف شد و اکنون دیگر انسان سوژه نیست، بلکه تکنیک سوژه است. منتهی مردم جهان و حتی آنان که سوژه بودنشان چیزی بیش از میل به سوژه شدن نبود، از اینکه تکلیف همه چیز با قدرت تکنیک معین می‌شود، خبر ندارند و نمی‌خواهند خبردار شوند.

این که کار قدرت علم تکنولوژیک به کجا بکشد، خدا می‌داند. این قدرت با وهمی قرین است که نمی‌گذارد آن را بشناسند؛ زیرا در همه جا این پندار غالب است که علم و عقل در خدمت بشر و برای خیر و صلاح او به وجود آمده و اختیارش هم به دست آدمیان است که آن را هرجا و به هر نحو که خواستند، به کار ببرند. نسبت آدمی با علم و تکنیک را نیز به دشواری می‌توان دریافت؛ اما این سهل و ساده‌ است که بگوییم بشر اختیار تکنیک را به دست دارد و مخصوصا سیاست‌ها و سیاستمداران بر این اختیار تأکید می‌کنند.

از دهه‌های دوم و سوم قرن بیستم تحولی در علم و فلسفه سیاست پدید آمده و در پایان این قرن گفتار بعضی از صاحب‌نظران حاکی از عریانی و بی‌پناهی سیاست در عین داعیه‌داری آن است. آیا سیاست در ظاهر همه‌کاره، در واقع هیچ کاره است؟ به این پرسش دشوار پاسخ آماده نمی‌توان داد. در برابر نظر ارسطو در باب «انسان مدنی بالطبع» رأی فوکو را می‌توان در نظر آورد که نسبت زیست و مدینه را در تغییر معنی زیست دیده و سیاست دوره جدید را سیاست زیست حیوانی انگاشته است. نمی‌دانم آیا فیلسوف فرانسوی به تغییر در زیست‌شناسی انسان فکر می‌کرده است یا صرفا در ترکیب زندگی و سیاست، زندگی را زندگی حیوانی می‌دیده است. تا آنجا که من درک می‌کنم، هرگز و هیچ‌وقت انسان حتی اگر از مرتبه بی‌گناهی حیوانی بسیار دور شده باشد، نه فرشته شده است و نه حیوان محض. آدمی هرگز در زندگی از راستی و نیکی و زیبایی به‌کلی چشم برنداشته است. هرچند که گاهی همه اینها را پایمال و پرپر کرده باشد. از ظواهر عبارات فوکو و لحن سخنش بر نمی‌آید که او در بیان خود درباره سیاست قصد تخفیف و ناچیز انگاشتن جامعه مدرن داشته و تنزلی در جایگاه سیاست می‌دیده است.

 

انسان جدید

تجربه قرن بیستم، متفکران را محتاط کرده است که در نفی وضع موجود در شرایط فروبستگی افق آینده تند نروند. وانگهی اگر اروپاییان برای پایدیای یونانی چندان اعتبار قائلند که بعضی از مدرن‌ترین‌‌هایشان دوران مدرن را قاصر از تأسی به پایدیای یونانی می‌دانند، ضرورتاً عصر جدید و تجدد را ناچیز نمی‌انگارند. فوکو راست می‌گفت که سیاست جدید در کار اقتصاد و جمعیت و بهداشت و آموزش به برآوردن نیازهای کم و بیش طبیعی (نیازهای لذاته و لغیره) آدمیان نظر دارد و این دگرگونی بزرگی در تفکر سیاسی است.

اگر ارسطو مدینه را جایگاهی می‌دانست که آدمیان در آن می‌توانستند به کمال و سعادت برسند، جامعه جدید را کسی جایگاه سعادت ندانسته است. این جامعه گرچه به نحو ارگانیک بسط می‌یابد و مراتب و درجات قوت و ضعف و کمال و نقص دارد، مجال و جایگاه ارتقای آدمیان به منازل کمال اخلاقی و روحی نیست. انسان جامعه جدید را هوموساکر اگامبن (فیلسوف معاصر ایتالیایی) هم نمی‌توان دانست. هوموساکر آدمی است که دیگر کرامت ندارد. من به‌درستی درنمی‌یابم که چگونه انسان در جامعه و سیاست جدید هوموساکر شده است. آنچه می‌فهمم، این است که تروریسم می‌خواهد به نظریه حکومت مبدّل شود و جای سیاست را بگیرد. در این تلقی، انسان گوشت قربانی و موجودی هیچ و پوچ است که هم آسان و بی‌دلیل می‌کشد و هم ارزان کشته می‌شود. او موجودی برای کشتن و کشته شدن با بی‌رحمانه‌ترین روش‌هاست.

فهم این قضیه که انسان جدید چگونه به «هوموساکر» مبدل می‌شود، دشواری‌ها دارد. این اشکال را به رأی و نظر فوکو هم می‌توان گرفت که زیست و زندگی در گفتار او بسیار کلی است. فوکو به زیست تن نظر دارد و این زیست گرچه می‌تواند زیباشناختی باشد، اخلاقی نیست و شاید از یک حیث به «زندگی در خانه» ارسطو (یعنی کار و زندگی فارغ از اخلاق و سیاست) نزدیک باشد. خانه در مدینه ارسطو جای زحمت و تولید بود. عوامل عمده‌اش زنان و بردگان بودند. آنها در سیاست مدینه دخالت نمی‌کردند و وظیفه‌شان زحمت کشیدن و تحمل کار شاق و دشوار بود. هوموساکر اگامبن گرچه به تاریخ روم تعلق دارد، در اصطلاح فیلسوف و در زمان ما شاید برده‌ای باشد که عنوان و نام برده ندارد. این انسان هرچه باشد، جهان را راه نمی‌برد بلکه به راه جهان می‌رود و چه بسا که قربانی هیچ و پوچ می‌شود. این دعوی که ما از علم و تکنولوژی به هر نحو و در هر راه که بخواهیم بهره می‌بریم، نشان غفلت از وجود خویش و بیگانگی با زمان و جهان است.

 

با تجدد چه باید کرد؟

۵ ـ می‌بینیم که اکنون دیگر غرب‌زدگی به صورتی که در تاریخ جدید غربی و در میان ما پدید آمده است، معنای اخلاقی نمی‌تواند داشته باشد و نباید برچسبی برای ملامت و تخفیف و تحقیر تلقی شود؛ ولی در زبان ما لفظ غرب‌زدگی معمولا بر وضع تقلید از رسوم و آرا و افکار غربی و قبول بی‌تأمل آنچه در غرب پدید آمده است، اطلاق می‌شود و معنی تقلید از غرب و تصدیق و قبول بی‌چون و چرای رسوم غربی دارد و در این معناست که غرب‌زدگی با بی‌خردی ملازمت پیدا می‌کند. غرب‌زدگی نمی‌گذارد که از خود بپرسیم با غرب و تجدد غربی چه باید کرد؛ و حتی نمی‌گذارد در عین مخالفت شدید با غرب، از اجرای هیچ رسمی از رسوم آن سرپیچی کنیم.

کار آسان اما بی ثمر این است که غرب را بی‌چون و چرا بپذیریم یا ردّ کنیم. پذیرفتن بی‌چون و چرایش بی‌خردی در صورت ساده‌لوحی است؛ اما رد و انکارش قبل از تأمل سادگی و ساده‌لوحی نیست و نمی‌دانیم چه نامی باید به آن داد. این انکار و رد گاهی به این می‌ماند که کسی گرفتار خصم بیرون باشد و آسیب‌های او را تحمل کند و مدام به او ناسزا بگوید و بپندارد که با ناسزاگویی و توهین لفظی کار خصم را می‌سازد. ظاهراً ما هنوز فکر نکرده‌ایم که تجدد چه برای جهان آورده و با ما چه کرده و ما با آن چه باید بکنیم؟ این مسائل را صرفا با رجوع به عقل مشترک نمی‌توان حل کرد. این پرسش‌ها، پرسش‌های عملی و تاریخی است.

وقتی می‌پرسیم چه باید بکنیم، برای پاسخ دادن اگر بتوانیم باید به همان چیزی رجوع کنیم که ارسطو آن را فرونزیس (خرد عملی و فضیلت عقلی) نامیده است. فرونزیس کجاست و آیا همه ما آن را در خزانه روح خود داریم که هر وقت لازم شد از آن مدد بگیریم؟ پاسخی که در این مجال می‌توان داد، این است که همه ما می‌توانیم از فضیلت عقلی (فرونزیس) برخوردار و بهره‌مند باشیم؛ اما همه مردمان همیشه به آن راه ندارند و گاهی از آن بسیار دور و بی‌بهره‌اند. اگر ما بتوانیم معنی پرسش ساده و کوچک «با تجدد چه باید کرد» را به‌درستی دریابیم مجالی برای جلوه و ظهور فضیلت عقلی فراهم آورده‌ایم یا درست بگویم رسیدن به این پرسش و فهم و دریافت آن نشانه ظهور خرد عملی و فضیلت عقلی است.

برای مردمی که رسوم تجدد در زندگی‌شان وارد شده و آن را آشفته کرده است (نه اینکه با آن زندگی کرده باشند)، طرح این پرسش و جستجوی خردی که بتواند به آن پاسخ بدهد، باید مهمترین مسئله باشد. همه مسائل فلسفه در نظر یک دانشجوی فلسفه مهم است؛ اما در هر زمان و هر وقت و موقع تاریخی مسائلی هست که بر مسائل دیگر تقدم دارد. اگر بتوانیم بپرسیم که در برابر تجدد چه می‌توانستیم بکنیم که نکردیم و اکنون چه می‌توانیم و چه باید بکنیم، گویی جای پایمان را در جایی محکم کرده‌ایم و چه بسا که بتوانیم راه بجوییم.

 

خروج از سکون

در برابر تجدد بر خلاف پندارهای غالب، دو یا چند راه گشوده و هموار وجود نداشته است و ندارد که بتوان یکی را برگزید. اگر کسانی گمان می‌کنند که تسلیم و قبول بی‌چون و چرا یا مخالفت نیندیشیده دو راه معین و معلومند، بهتر است اندکی بیندیشند تا دریابند که این دو، دو راه نیستند، بلکه اوهام ناشی از ناتوانی ادراک و توجیه‌کننده انصراف از تفکر و استنکاف از سعی و پیمودن راهند. وقتی می‌پرسیم «در برابر تجدد چه باید کرد»، اولین مرحله باید خروج از سکون و توقف برای گشودن راه باشد. این راه چه می‌تواند باشد. بسته به اینکه تجدد چگونه درک شده باشد، راه متفاوت می‌شود. این راه هر چه باشد و به هر جا برسد، نه می‌تواند از تجدد اعراض کند و نه توان دور زدن آن را دارد، بلکه حتی اگر راهی ورای راه تجدد می‌تواند و باید گشوده شود، ناگزیر از درون تجدد می‌گذرد.

در تاریخ‌ها و دوران‌های تاریخی بازگشت و طفره وجود ندارد. در تاریخ گسست روی می‌دهد و بزرگترین گسست‌های تاریخی در دوره تجدد و بر اثر نفوذ و قدرت تجدد در سراسر روی زمین روی داده است. اکنون آینده کشورها با هر سابقه تاریخی که باشند، از سرنوشت تجدد جدا نخواهد بود. البته در هیچ جا در مورد اعراض و بازگشت از تجدد، نظر صریحی اظهار نشده است. مگر اینکه مخالفت‌ها را بر اعراض حمل کنیم. اگر روزی گذشت از تجدد که هنوز به تفکر درنیامده و شرایط امکان آن فراهم نشده است ممکن شود، راه آن به گذشته برنمی‌گردد، بلکه راهی به سوی آینده است و کسی می‌تواند این راه را بجوید و بیابد که با صبر و طاقت بسیار در وضع تاریخی کنونی، تفکر کند و نسبت خود را مخصوصا با گذشته دریابد؛ ولی در باب چیزی که آثار و نشانه‌های آن هنوز در هیچ جا و بخصوص در تیرگی جهان توسعه‌نیافته به هیچ وجه پیدا نیست، چه می‌توان گفت؟

جهان توسعه‌نیافته که هنوز به نامرادی‌ها و ناتوانی‌های خود وقوف ندارد، به جای اینکه به فکر حل مسائل جهان و برقراری عدالت در سراسر روی زمین باشد، اگر می‌خواهد راه طی‌شده تجدد را بپیماید، حداقل با نظم و آهنگ پیشرفت غربی آشنا شود و مسائل خود را بشناسد و علم و محکم‌کاری تکنیک را فرا گیرد و به کار برد. در این مقام باید به نکته‌ای که شاید در این اواخر به آن توجه نشده است، اندیشید. قبلا گفته شد که معمولا عقل را با هوش و دانش اشخاص و نخبگان قوم اشتباه می‌کنند. هوش یک استعداد روان‌شناسی است که اشخاص از آن کم و بیش بهره دارند. این هوش ارثی و شخصی است و با آن می‌توان علم آموخت یا ثروت اندوخت و... کار اصلی هوش فراگرفتن دانش‌های رسمی و حل مسائلی است که اشخاص در زندگی با آن مواجه می‌شوند. هوش به عقل نزدیکتر است تا به حماقت؛ اما همیشه با حماقت درنمی‌افتد و گاهی به‌آسانی با آن می‌سازد و به آن عادت می‌کند.

 

منبع: روزنامه اطلاعات؛ سه‌شنبه ۲۳ مردادماه ۱۳۹۷

 

 

۶۹

ارسال نظر


برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.

همدان - بنای آرامگاه بوعلی‌سینا - ساختمان اداری بنیاد بوعلی‌سینا

 ۹۸۸۱۳۸۲۶۳۲۵۰+ -  ۹۸۸۱۳۸۲۷۵۰۶۲+

info@buali.ir