FA | EN | AR
صفحه نخست
چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶
 عکس بالای منو


» مفاخر » مولانا
 مولانا جلال الدین محمد ( مولوی ) 
مولانا جلال الدین محمد ( مولوی )

( ستاره درخشان عرصه فرهنگ و تمدن اسلام و ایران )

این سخن آبی است از دریای بی پایان عشق تا جهان را آب بخشد ، جسمها را جان کند
جلال الدین مولوی ، به سال 604 ه . ق / 1207 م ، در بلخ واقع در افغانستان امروز به دنیا آمد . پدرش بهاء ولد که از اکابر علمای زمان بود او را محمد نامید ، که به تخلص او را جلال الدین می خواندند و بعد ها تنها به دلیل اقامت او در روم ( قونیه ) به نام مولانای رومی خوانده شد .
پدر مولانا که مردم بلخ اعتقاد بسیاری به او داشتند ، در اوان حمله مغول به ایران ،‌ و به واسطه رنجش خاطر خوارزمشاه نسبت به او ، ناچار به مهاجرت از دیار خود شد . او از بلخ به قصد حج عازم حجاز شد و در راه با عطار در نیشابور ملاقات کرد و سپس به قونیه روی آورد .
مولوی مطابق سنت نیاکان خویش ، مطالعه علوم ظاهر را در سنی پایین شروع کرد . این علوم عبارت بودند از : صرف و نحو ، عروض ، قرآن ، فقه ، اصول فقه ، حدیث ، تفسیر قرآن ، تاریخ ،اصول عقاید ، کلام ، منطق ، فلسفه ریاضیات و نجوم .
او در هنگام مرگ پدرش در 628 ه ق / 1231 م ‌، استادی شناخته شده در این حوزه ها بود و با توجه به فضل و دانش وی ، عجیب نیست که در 24 سالگی از او خواسته شد وظایف پدرش را به عنوان واعظ و فقیه بر عهده بگیرد .
مولانا مدتی بر مسند پدر نشست تا آنکه به اشارت برهان الدین ترمذی برای دریافتن علوم زمان به شام و حلب رفت . جلال الدین محمد که اکنون از حیث دانش و تهذیب نفس مقامی والا دارد ، روی به سوی روم کرده ، در قونیه به ارشاد خلق می پردازد ، و به عنوان یکی از علماء و مجتهدین برجسته ، شهرت بسیار پیدا کرد .
چهار سال بعد - در سال 642 - به یکباره برقی می جهد ، ابرهای وجود او را می دراند و روشنایی ایزدی را در جان او می گستراند . این برق ثمره خورشیدی است که می گویند از تبریز طلوع کرده و انوار مبارک خود را در جانی عزیز فرونشانده است .
از وقتی که شمس تبریزی به او پیوست ، انقلابی روحانی در وجود او پدید آمد و ترک مسند و فتوی گفت .
شمس تبریزی در آمد در دلم من دو عالم را پر از غوغا کنم
شمس پس از دوره ای یکی دو ساله مصاحبت پیوسته با مولوی ، ناگهان قونیه را ترک گفت و مولوی در حزن و اندوه عظیم افتاد . مولوی توانست او را متقاعد کند که باز گردد ، اما کمی پس از آن ، حوالی سال 645 ه . ق / 1247 م ، شمس دوباره ناپدید شد و دیگر هرگز کسی او را ندید ، اما او در جان و دل مولوی زنده ماند و به موضوع غزلها و یا " اشعار عاشقانه " بیشمار دیوان که نام او را بر خود دارد ، بدل شد . البته در این اشعار مانند همه اشعار مولوی ، به سرعت روشن می شود که صورت بیرونی ، چیزی جز حجابی بر معنی درونی نیست . فراق از شمس الدین ، آفتاب دین ، تنها ظاهر امر بود ، حقیقت امر ،‌ فراق از محبوب الهی ، " آفتاب آفتاب ها " بود .
شمس تبریز خود بهانه ست ماییم به حسن لطف ، ماییم
پس از غیبت شمس ، مولوی به موعظه برای مردم ادامه نداد ،‌ بلکه همه توجهش را به تعلیم و تربیت مبتدیان طریق عرفان معطوف کرد ، و از این زمان تا پایان عمرش در سال 672 ه . ق / 1273 م ، به سرودن اشعار الهامی فراوان ادامه داد .
آثار عمده و اصلی مولوی عبارتند از دیوان شمس تبریزی با حدودا 000 / 40 بیت و مثنوی با حدود 000 / 25 بیت .
دیوان ( مجموعه اشعار ) در بر دارنده حدود 230 / 3 غزل با 000 / 35 بیت ، 44 ترجیع _ نوعی شعر شامل دو یا بیشتر از دو غزل _ مجموعا با 700 / 1 بیت ،‌ و 000 / 2 رباعی است . دیوان شمس مشتمل بر همه شعرهای مولوی به غیر از مثنوی است ،‌ و دوره ای تقریبا سی ساله‌ _ از زمانی پس از ورود شمس به قونیه تا مرگ مولوی _ را در بر می گیرد .
مثنوی شامل شش دفتر به سبک تعلیمی است که طول ابیات آنها از 810 / 3 تا 915 / 4 متغیر است. می گویند مولوی سرودن مثنوی را به خواهش شاگرد مورد علاقه اش حسام الدین چلپی آغاز کرد . مثنوی ، مجموعه ای است پر شاخ و برگ از حکایات و قصه ها که از منابع بسیار گوناگونی _ از قرآن گرفته تا لطایف عامیانه روز _ برگرفته شده اند . هر قصه برای شرح و توضیح نکته ای گفته می شود و معانی اخلاقی و عرفانی آن به تفضیل مورد بحث قرار می گیرد . موضوع حکایت ها و مخصوصا مطالبی که در لابه لای قصه ها بیان می شود ، سراسر طیف حکمت اسلامی را با تاکید خاص بر تفسیر درون گرایی ،‌ پوشش می دهد .
به طور کلی ، دیوان شمس مجموعه ای از تبلورات و عینیت یافتگی های حالات معنوی حاصل از سیر و سلوک در راه خداست . احسان کلی دیوان ، احساس وجد و شعف معنوی و عشق شورمندانه است ؛ و مثنوی کوششی است معقول و سنجیده برای توضیح ابعاد مختلف زندگی و سلوک معنوی برای رهروانی که قصد پیمودن راه را دارند .
افزودن بر این ، سه مجموعه از گفتارها و نامه هایش به جا مانده است که عبارتند از : فیه ما فیه ،‌ مجالس سبعه و مکتوبات .
اثر منثور فیه ما فیه _ به معنی در آن است آنچه در آن است _ طی چند سال آخر زندگی مولوی نگاشته شده و در واقع تحریر گفتارهایی است که مولوی برای شاگردان مختلف بیان کرده است .فیه ما فیه نیز مانند مثنوی ، اثری بسیار تعلیمی است و به تفضیل و با استفاده از تشبیهات وتمثیل های بسیار متنوع ، ابعاد مختلف مفاهیم عارفانه را شرح می دهد .
مجالس سبعه ( مجلس هفت گانه ) ، بالنسبه کوتاه و شامل تعدادی وعظ و خطابه است ؛ و مکتوبات شامل 145 سند با طول متوسط یک یا دو صفحه است که بیشتر آنها خطاب به شاهزادگان و اشراف قونیه نوشته شده اند و تعداد کمی از آنها نیز خطاب به اعضای خانواده و مریدان است .
آثار پر حجم مولوی ،‌ تصویری متنوع و رنگارنگ از خدا ، انسان و جهان ؛ و رابطه درونی این سه واقعیت عرضه می کنند ؛ و به رغم پیچیدگی غالبا حیرت انگیز ، تصویری که مولوی به دست می دهد در میان آنها چنان هماهنگی هست که می توان به راحتی با کسانی که می گویند همه آنها قابل تحویل به یک جمله یا عبارت واحدند ، همداستان شد .
تعالیم مولوی بیانگر حقیقت یگانه ای اند ، حقیقت فوق العاده وجود مولوی و حقیقت خود اسلام : هیچ خدایی جز الله وجود ندارد . ( لا اله الا الله ) .
چند لغت در جهان ،‌ جمله به معنی یکی آب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی

( برگرفته از کتاب : راه عرفانی عشق ، اثر ویلیام چیتیک )

 پله پله تا مولانا 
پله پله تا مولانا
 

وقت رفتن بود. دیگر طاقت دوری نداشت. لبخند زیبایی بر لب داشت. هرچه زمان وصل نزدیک‌تر می‌شد، لبخند، زیباتر و عمیق‌تر و در عین حال، جان گدازتر می‌شد.

سرمای سختی بود،‌ اما مردم از اطراف خانه پیرمرد دور نمی‌شدند. دانه‌های نرم و سرد و سفید برف، آرام آرام در هوا می‌رقصیدند و زمین را می‌پوشاندند.

یکشنبه بود که پیرمرد رفت؛ برای همیشه. در چروک‌های صورتش و خطوط صفحه پیشانی‌اش راه‌هایی را که در آن 68 سال طی کرده بود، خوانده می‌شد؛ از زمانی که پسرکی 13 ساله بود و به همراه پدر و بقیه اعضای خانواده از بلخ به سوی قونیه رهسپار شد و بعد، تحصیل و ازدواج و درس و منبر و اوج شوریدگی‌ها و ترک منبر.

خطوط صورت پیرمرد، گویای یک دوره تاریخی بود و یک جغرافیای روحانی.

پیر و جوان، زن و مرد از هر مذهب و آیینی در سوگ او گریستند. حتی یهودیان و مسیحیان در ماتم او شیون کردند، گفته‌‌اند مراسم سوگ 40 شبانه روز برپا بود.



آغاز راه

آن شب در خانه بهاءالدین، شور و نشاط عجیبی موج می‌زد. عده زیادی از خدمتکاران با طبق‌های پر از میوه و شیرینی از میهمانان پذیرایی می‌کردند. بوی خوش عود و اسفند در فضای خانه پراکنده شده بود.

تعداد زیادی از علما، بزرگان و مردم بلخ برای گفتن تبریک تولد فرزند نو رسیده سلطان‌العلما معروف به بهاءالدین که یکی از بزرگان و عالمان مشهور خراسان آن روز به شمار می‌رفت، به منزلش آمده بودند.

مراسم نامگذاری دومین فرزند بهاءالدین طی آداب ویژه‌ای برگزار شد. بهاءالدین که نام فرزند اول خود را علاءالدین محمد نام نهاده بود، فرزند نو رسیده خود را که بعدها به مولانا مشهور شد؛ جلال‌الدین محمد نام گذاشت.

جلال‌الدین محمد بلخی در 6 ربیع‌الاول سال 604 هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی است که به بها‌ءالدین ولد معروف شده است. او را با لقب سلطان‌العلماء هم یاد کرده‌‌اند. بهاءولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقة او به احمد غزالی می‌پیوست. او در علم عرفان و سلوک، سابقه‌ای دیرین داشت و از آن رو که میانة خوشی با قیل و قال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی. پرچمداران کلام و جدال از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود، با او از در ستیز در آمدند. فخر رازی بیش از دیگران، شاه را بر ضد بهاءولد برانگیخت و او ناگزیر از ترک دیار شد. جای درنگ نبود. جلال‌الدین محمد 13 سال داشت که سلطان‌العلما رخت سفر بربست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته به شهر خویش بازنگردد. شهر به شهر و دیار به دیار رفت و در طول سفر خود با فریدالدین عطار نیشابوری هم دیدار کرد. عطار در همان دیدار اول به بهاءولد نوید داد که پسرش یکی از مردان خدا می‌شود. سرانجام علاءالدین کیقباد، قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد.

بهاءولد از همان ابتدای ورود به قونیه، مورد توجه عام و خاص قرار گرفت.

سلطان‌العلما در حدود سال 628 هجری قمری درگذشت و در قونیه به خاک سپرده شد. در آن زمان، مولانا جلال‌الدین 25 ساله بود که مریدان پدر، گرد او حلقه زدند و از او خواستند که بر مسند پدر تکیه بزند و بساط وعظ و ارشاد را بگسترد.

سیدبرهان‌الدین محقق ترمذی که یکی از مریدان صدیق و پاکدل پدر مولانا بود، راهی طولانی را طی کرد تا به دیدار مرشد خود، سلطان‌العلماء در قونیه برسد. شهر به شهر راه پیمود تا این که به قونیه رسید. سراغ سلطان‌العلما را گرفت. غافل از آن که او یک سال پیش، خرقه تهی کرده و از دنیا رفته بود.

وقتی که محقق ترمذی موفق به دیدار سلطان‌العلما نشد، رو به مولانا کرد و گفت در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوی. مولانا هم به دستور سید به ریاضت پرداخت و نه سال با او همنشین بود. پس از آن، دست مرگ بود که آن دو را از هم جدا کرد.



طلوع شمس

مولانا در آستانة چهل سالگی، مردی به تمام معنی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و عامه مردم از وجود او بهره‌ها می‌بردند تا این که قلندری گمنام و ژنده‌پوش به نام شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی، شنبه 26 جمادی‌الاخر سال 642 هجری قمری به قونیه آمد و با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش هستی مولانا را دگرگون کرد.

از آن زمان مولانا دوره پرشوری را آغاز کرد. در این دوره که سی‌سال از حیات مولانا را شامل می‌شود، مولانا آثاری برجای گذاشته است که جزو عالی‌ترین نتایج اندیشه بشری است. خود مولانا درباره تحول روحی و دگرگونی زندگی‌اش می‌گوید:

زاهد بودم ترانه گویم کردی/ سرحلقة بزم و باده جویم کردی

سجاده‌نشین با وقاری بودم/ بازیچة کودکان کویم کردی



پیوستن شمس به مولانا

روزی مولانا با خرسندی و غرور با خیل مریدان و سوار بر اسب خود از راه بازار به خانه بازمی‌گشت. ناگهان عابری ناشناس از میان جمعیت پیش آمد. گستاخانه عنان فقیه و مدرس پر مهابت شهر را گرفت و در چشم‌های او خیره شد و پرسید: «صراف عالم معنی! محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟»

مولانای روم که عالی‌ترین مقام اولیا را از نازل‌ترین مرتبه انبیا هم فروتر می‌دانست، با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقة انبیا است. بایزید بسطام را با او چه نسبت؟»

اما درویش که با این سخن قانع نشده بود، بانگ برداشت: «پس چرا آن یک «سبحانک ما عرفناک» گفت و بسطامی «سبحانی ما اعظم شأنی» بر زبان راند؟» مولانا لحظه‌ای تامل کرد و گفت: «بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد، دریانوش بود؛ به یک جام، عقل و سکون خود را از دست نداد.» مولانا این را گفت و به مردناشناس نگریست. در نگاه کوتاهی که میان آن ها رد و بدل شد، گویا بیگانگی تبدیل به آشنایی شد. چون مولانا از آن روز، دیگر دامن شمس را رها نکرد.

دیدار شمس و مولانا در سال 642 هجری قمری اتفاق افتاد. مولانا چنان واله و شیدای شمس شد که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبع ظریف او در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور و زیبای عرفانی پرداخت. شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد، معمایی است که «کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را»، اما روشن است که شمس، مردی عالم و جهاندیده بود. برخی به خطا گمان کرده‌اند که او از حیث دانش و فن بی‌بهره بوده است، اما مقالات به جا مانده از او بهترین گواه بر دانش و اطلاع وسیع او بر ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.



غروب موقت شمس

روز افزون شدن عشق و وابستگی مولانا به شمس، رفته رفته آتش حسادت مریدان مولانا را شعله‌ور می‌کردآن ها می دیدند که مرادشان، مرید ژنده‌پوشی گمنام شده است و هیچ توجهی به آنان نمی‌کند. از این رو فتنه‌جویی را آغاز کردند و آشــکارا و پنهانی به شمس ناسزا می‌گفتند و بیشترشان به خون او تشنه بودند.

شمس از گفتار و رفتار گزندة مریدان خودبین و تعصّب کور و آتشین قونویان رنجیده شد و چاره‌ای جز کوچ ندید. از این رو در روز پنجشنبه 21 شوال سال 643 شهر قونیه را به مقصد دمشق ترک کرد.

شمس در حجاب غیبت فرو رفت و مولانا در آتش هجران او بی‌قرار و ناآرام شد. مریدان که دیدند رفتن شمس هم توجه مولانا را سرمویی به آنان جلب نکرد، لابه کنان نزد او آمدند و پوزش خواستند.

مولانا فرزند خود، سلطان ولد را همراه جمعی از مریدان باوفایش به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیـــه بازگردانند. سلطان ولد پس از تحمل سختی‌های راه، سرانجام شمس را یافت و با احترام، پیغام جان‌سوز او را به شمس رساند و او را با احتـــرام به قونیه برگرداند و پدر را از گرداب اندوه و اشک‌رهایی داد.



غروب همیشگی

مدتی کار بدین منوال سپری شد تا اینکه دوباره آتش حسادت مریدان خام طمع شعله‌ور شد. توبه شکستند و آزار شمس را از سرگرفتند. شمس از رفتار و کردار نابخردانة این مریدان رنجیده خاطر شد تا بدانجا که به سلطان ولد شکایت کرد:

خواهم این بار آنچنان رفتن که نداند کسی کجایم من

او چندین بار این سخنان را تکرار کرد و سرانجام بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. به همین دلیل تاریخ رحلت و چگونگی آن و محل دفن او بر کسی معلوم نشد. تقریباً دو سال پیش بود که اعلام شد مزار شمس در شهرستان «خوی» واقع در آذربایجان غربی کشف شده است. توجه مشتاقان مولانا و شمس به این خبر جلب شد، اما بسیاری از مولاناشناسان، آن را رد کردند.



شیدایی مولانا

پس از رفتن یکباره و بی‌خبر شمس، مولانا باز ناآرام شد و شیدایی و بی‌قراری او به جایی رسید که دیگر ماندن در قونیه را جایز ندید و عازم شام و دمشق شد. مولانا در دمشق هر چه گشت شمس را نیافت و ناچار به قونیه بازگشت. در این سیر روحانی و سفر معنوی هر چند که شمس را به صورت جسم نیافت، ولی حقیقت شمس را در خود دید و دریافت که آنچه به دنبال او است، در خود حاضر است. این سیر روحانی در او کمال مطلوب پدید آورد. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و پیر و جوان و خاص و عام همانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می کرد تا در رهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد، پله پله تا بام عالم قدس عروج کند. چندین سال بر این منوال سپری شد و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و عازم دمشق شد، ولی هر چه کوشید شمس را نیافت. سرانجام چاره‌ای جز بازگشت به دیار خود ندید.



آشنایی با صلاح‌الدین زرکوب

مولانا بنا بر عقیدة عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نمی‌شود و حق در همة مظاهر پیدا و ظاهر است و باید دید که آن آفتاب جهـــانتاب از کدام کرانه سر بیرون می‌آورد و از وجود چه کسی نمــایان می‌شود؟

روزی مولانا از حوالی زرکوبان می‌گذشت. از آواز ضرب آنان، حالی در او ظاهر شد و به سماع پرداخت. شیخ صلاح‌الدین، بی‌خبر از دکان بیرون آمد و با دیدن مولانا به او پیوست. می‌گویند سماع آ‌ن‌ها ساعت‌ها ادامه پیدا کرد. بدین ترتیب بود که مولانا شیفتة صلاح‌الدین شد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب توانست جای خالی شمس را تا حدودی پر کند. صلاح‌الدین، مردی عامی و امّی از مردم قونیه بود و پیشة زرکوبی داشت و از علم و سواد بهره‌ای نداشت. با این حال، مولانا حتی به سلطان ولد با آن همه مقام علمی سفارش اکید کرد که باید حلقة ارادت زرکوب را به گوش کند. اگرچه سلطان ولد، تسلیم سفارش پدر خود بود، ولی در عین حال مقام خود را به ویژه در علوم و معارف برتر از زرکوب می‌دانست ولی سرانجام دریافت که معلومات و معارف ظاهری نمی‌تواند چاره‌ساز موانع عرفانی و معنوی باشد. او با این تأمل خودبینی را کنار گذاشت و از سر صدق و صفا مرید زرکوب شد. صلاح‌الدین زرکوب نیز همانند شمس‌ تبریزی مورد حسادت مریدان واقع می‌شد، با این حال مولانا 10 سال با او همراه و همنشین بود تا این‌که زرکوب بیمار شد و از دنیا رفت.

حسام‌الدین چلبی، معروف به اخی ترک، یکی از عارفان قونیه و از مریدان جوان مولانا بود. مولانا با او هم 10 سال همنشین بود و او را بسیار دوست می‌داشت.



درگذشت مولانا

مولانا مدت‌ها بیمار بود. بیشتر عمر خود را در روزه و عبادت سپری کرده بود. به همین دلیل چشمش بسیار ضعیف و نحیف شده بود. سرانجام آفتاب مریدان در روز 5 جمادی‌الآخر سال 672 قمری (68 سالگی) به عالم باقی رفت.

روز پرواز مولانا از این عالم خاکی، سرما و یخبندان در قونیه بیداد می‌کرد. دانه‌های نرم برف در فضا می‌رقصیدند و برزمین می‌نشستند. سیل پرخروش مردم پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می‌گوید: «بسی مستکبران و منـــکران که آن روز، زنار بریدند و ایمان آوردند» و چهل شبانه روز این سوگ برپا بود.



آثار منظوم و منثور

معروف‌ترین کتاب مولانا «مثنوی معنوی» نام دارد که آن را با بیت معروف «بشنو از نی چون حکایت می‌کند/ از جدایی‌ها شکایت می‌کند» آغاز شده است. مولانا سرودن مثنوی را به خواهش حسام‌الدین چلبی، مرید جوان و محبـــوبش آغاز کرد. این کتاب، حاصل پربارتـــرین دوران زندگی مولانا است. او بیش از 50 سال داشت که ســـرودن مثنوی را آغاز کرد. او بداهه می‌سرود و حســـام‌الدین، بـــی‌درنگ می‌نوشت.

اهمیت مثنوی در این نیست که یکی از آثار کهن ادبیات فارسی ایران است، بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز، پیام رهایی و وارستگی دارد.

دیوان شمس یا دیوان کبیر، کتاب دیگر مولانا است که شامل غزل‌های عاشقانه او است که بر یاد شمس تبریزی سروده شده است.

فیه مافیه، مجالس سبعه و مکاتیب، آثاری هستند که مولانا به نثر نوشته است.



فراموش نکنیم که او ایرانی است

هر سال مراسم کوچک و بزرگی به مناسبت بزرگداشت مولانا در برخی شهرهای ایران و بعضی از کشورها برگزار می‌شود تا ثابت شود که مولانا متعلق به همه عصرها و قرن‌ها است و آوازه‌اش همچنان ادامه دارد.

هرچند مولانا از نظر معنوی و سلوک عرفانی و تفکر خاص او به همه جهانیان تعلق دارد، اما تردیدی نیست که او اصالتاً ایرانی بوده است.

متأسفانه چند سالی است که ترکیه در برنامه‌هایی که به مناسبت سال جهانی مولانا برگزار می‌کند، تلاش دارد که مولانا را به عنوان یکی از چهره‌های فرهنگی کشور خود به دنیا معرفی کند. در این میان به علت کم‌توجهی در سال‌های اخیر، در موفقیت دولت ترکیه نقش فراوانی داشته است و این در صورتی است که به قول دکتر میرجلال‌الدین کزازی: «بزرگداشت مولانا را توسط دوستانمان در ترکیه به فال نیک می‌گیریم، اما نباید فراموش کنیم که این بزرگ مرد ادبیات جهان، نخست به ما (ایرانیان) تعلق دارد و سپس به دیگران. نباید کوتاهی کنیم.»

خود مولانا در مثنوی معنوی به سخن گفتن به پارسی سفارش کرده است:

پارسی گو گرچه تازی خوش‌تر است/ عشق را خود صد زبان دیگر است

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وان که بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وان که سوگند خورم جز به سر او نخورم

وان که سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟

وان که جان‌ها به سحر نعره زنانند از او

وان که ما را غمش از جای ببرده است کجاست؟
 مولوی در تصور اقبال 
مولوی در تصور اقبال

* نوشته: محمد بقائی‌ماکان

اندیشمندان و سخن‌شناسان برجسته که در آثار اقبال اندیشه گماشته‌اند او را رومی عصر خوانده‌اند، ولی به این نظر، نکته‌ای را می‌باید افزود که غالباً از چشم صاحب‌نظران دور می‌ماند و آن این است که او علاوه بر آگاهی‌های جلال‌الدین مولوی، هفتصد سال تجربه بعد از وی را نیز با خود دارد. پس از مولوی دیگر شاعر اندیشمندی را مهمتر از اقبال نمی یابیم که تا بدین حد با فلسفه جدید و قدیم، با عرفان اسلامی و غیراسلامی، با همه انواع تفکر برآمده از شرق و غرب، مفاهیم ادیان مختلف جهان، نظریه‌های اجتماعی و سیاسی و اخلاقی، تمامی پدیده‌های نظری و عملی و نیز با بسیاری از علوم جدید آشنا باشد. او همه این آگاهی‌ها را در چرخشت خمخانه ذهن خود به هم آمیخت و عصاره‌ای به نام «فلسفه خودی» پدید آورد که بخش عمده‌ای از آن متأثر از اندیشه مولوی است. تأثیرپذیری اقبال را از مولوی می‌توان به دو قسمت تقسیم کرد. یکی ساختاری و دیگر مضمونی. در بخش نخست می‌‌باید گفت که غالب مثنوی‌های وی به همان بحری است که مثنوی مولانا در آن شکل گرفته، یعنی رمل مسدس، پانزده غزل از غزل‌های اقبال نیز در استقبال از غزل‌های مولوی است. او همچنین بسیاری از مفردات و ترکیبات مستعمل در دیوان کبیر و مثنوی معنوی را در آثار خود به کار گرفته که شرح یکایک آنها بی‌حد می‌شود.

آنچه در این مقاله موردنظر است تأثیرات محتوایی و مضمونی است و نیز مقایسه‌ای از این حیث میان اقبال و مولوی. البته باز این تذکر که بر کاویدن آثار عظیم برآمده از این دو ذهن وقاد نه تنها در حوصله یک مقاله نیست، بلکه از حد یک کتاب نیز فزون‌تر است. بنابراین در این مقاله به مهمترین مضامین و نکاتی که اقبال از مولوی برگرفته اشاراتی کوتاه خواهد شد. اقبال در تمامی آثارش، از «اسرار خودی» که نخستین آنهاست تا «ارمغان حجاز»، دلبستگی شدید خود را به افکار مولوی ابراز می‌دارد و او را با نام‌های مرشد و پیر یاد می‌کند. در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:

پیر رومی، مرشد روشن ضمیر کاروان عشق و مستی را امیر

منزل‌اش برتــر زماه و آفتاب خیمه را از کهکشان سازد طناب

از نـی آن نـی‌نــواز پاکـزاد باز شـوری در نهاد من فتـاد

اقبال تا آنجا از مولانا تأثیر پذیرفته است که می‌گوید: «فکر من بر آستانش در سجود»

در غزلی باتوجه به تأثیراتی که از مولوی پذیرفته می‌گوید:

شعله‌ی درگیر زد، بر خس و خاشاک من

مرشد رومی که گفت، منزل ما کبریاست

که اشارتی است به غزل معروف مولوی با مطلع:

هر نفس آواز عشق، می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم، عزم تماشا که راست

در «جاویدنامه» که کتابی است به سبک ارداویرافنامه، الغفران، سیرالعباد و کمدی الهی، مولوی را به عنوان راهنمای سفر خیالی خود به دنیای دیگر برمی‌گزیند و این مبین احترام عظیمی است که او برای مرشد و مراد خود قائل است و عقل و عشق حقیقی را در او می‌جوید. بنابراین انتخاب مولوی به عنوان دلیل راه در «جاویدنامه» می‌تواند کنایتی باشد از ترکیب عقل و عشق که آن یک در سیرالعباد راهنمای سنایی است و این یک در قالب بئاتریس دلیل راه دانته در کمدی الهی. نام و یاد مولوی حتی در اشعار آخرین روزهای حیات اقبال که در مجموعه ارمغان حجاز فراهم آمده و پس از فوت‌اش انتشار یافت نیز دیده می‌شود. مولوی، شمس اندیشه اقبال است. در یکی از دو‌بیتی‌های «ارمغان حجاز» درباره تأثیری که از وی پذیرفته می‌گوید:

گره از کار این ناکاره، واکرد غبار رهــگذر را، کیمیا کرد

نی آن نی نــواز پاکبــازی مرا با عشق و مستی آشنـا کرد

او به مثنوی مولانا، این دریای ناپیداکرانه، شأنی همپایه قرآن می‌دهد. در مثنوی «اسرار خودی» می‌گوید:

روی خود بنمود پیر حق سرشت کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

اقبال در اواخر عمرش که دچار ضعف بینایی شده بود، فقط دو کتاب می‌خواند، قرآن و مثنوی. در یکی از مکتوبات‌اش با اشاره به ضعف چشم‌اش می‌گوید: «مدتی است مطالعه کتاب را ترک کرده‌ام، اگر گاهی چیزی می‌خوانم فقط قرآن است یا مثنوی مولانا». او در جای جای آثارش فوایدی را که از افکار عرفانی و فلسفی مولوی برگرفته با افتخار بیان می‌دارد و دلبستگی مریدانه خود را نسبت به وی به صورت‌های مختلف اظهار می‌نماید. در غزلی می‌گوید:

بیا که می، ز خم پیر روم، آوردم

می سخن، که جوان‌تر، ز باده عنبی است

اقبال خود را مبلغ و مروج اندیشه‌های مولوی می‌داند و رسالت‌اش را در این می‌بیند که با ترویج آراء وی تحرک و پویایی در میان اقوام شرق، یعنی جوامع اسلامی، پدید آورد و حرکتی در اینان که خویشتن را فراموش کرده و آنچه خود دارند از بیگانه تمنا می‌کنند به وجود آورد. اقبال، عصر خود و عصر مولوی را از بسیاری جهات همانند می‌یابد. در زمان مولوی مردم از خوف مغولان زبون و بی‌جرأت شده بودند و در نتیجه فضایل اخلاقی و معنوی به انحطاط گراییده بود. تهاجم مغولان سبب از بین رفتن قدرت سیاسی شرقیان شد. در دنیای امروز نیز مغولان تازه‌ای به دنیای اسلام حمله آورده‌اند که عبارتند از عقل‌گرایی مفرط و فناوری غرب. اقبال با احساس این خطر، رسالت خود را در آن دید که همچون مولوی به مقابله با این خطر برخیزد. مولوی چنانکه از «فیه ما فیه» برمی‌آید، از مغولان در مجالس خود، حتی زمانی که عامل‌شان معین‌الدین پروانه نیز حضور داشت، بد می‌گفت و مردم را به ایستادگی در مقابل آنها تشویق می‌کرد، تا با آنان بجنگد و استقلال و هویت ملی خویش را حفظ کنند. این اندیشه یکی از مضامین محوری آثار اقبال است و مثنویهای «پس چه باید کرد»، «گلشن راز جدید» و «بندگی نامه» در تأیید همین تفکر مولوی سروده شده است. بنابراین او برای خود همان نقشی را قائل است که مولوی در 700 سال پیش ایفا نموده بود:

چو رومی، در حرم، دادم اذان من از او آموختم، اسرار جان من

به دور فتنــه عصـر کهن، او به دور فتنـه عصر روان، من

در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:

سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق

که در حرم، خطری از بغاوت خرد است

اقبال از مولوی آموخته است که جوامع بشری جز با عشق، فعال و پویا نمی‌شوند. این همان عشقی است که اقبال در کتاب بازسازی اندیشه دینی آن را «راه حیاتی» می‌نامد. طریقی که به تصاحب و تسخیر عالم می‌انجامد و در قرآن به «ایمان» تعبیر شده است. یکی دیگر از نکاتی که اقبال از مولوی آموخت این است که انسان واقعی باید پیوسته در طلب آرمان‌های انسانی باشد، که پویایی و تلاش سرلوحه آن است. او در کتاب «سونش دینار»، ضمن خاطرات خود می‌گوید: «زمانی که در اروپا مشغول تحصیل بودم روزی در اتاقم، ضمن مطالعه مثنوی مولوی، رسیدم به این بیت که:

یار دارد دوست، این دیوانگی کوشش بیهوده، به از خفتگی

ناگهان چنان منقلب شدم و فریاد کشیدم که همسایه‌ام آمد و گفت: چه اتفاقی افتاد؟ چرا فریاد می‌کشی؟ شعر را برایش ترجمه کردم و گفتم: آرزو و امیدم این است که مردم شرق و مسلمانان که این همه به تن‌آسانی خو کرده‌اند،‌ این‌چنین فکر کنند. چرا ما با داشتن متفکران و معلمانی همچون مولانا باید روزگاری چنین تأسف‌آور داشته باشیم؟ اقبال نیز همین اندیشه را در آثارش دنبال می‌کند و رمز حیات را در تلاش و کوشش یا به اصطلاح وی در «تپیدن» می‌داند.

رمز حیات جوئی؟ جز در تپش نیابی

در قلزم آرمیدن، ننگ است آب جو را

در غزلی می‌گوید:

زندگی سوز و ساز، به ز سکون دوام

فاخته شاهین شود، از تپش زیر دام

و در غزلی دیگر:

تپیدن و نرسیدن، چه عالمی دارد

خوشا کسی که، به دنبال محمل است هنوز

این اندیشه، حضور خود را در همه سروده‌های اقبال مدام نشان می‌دهد، از همین رو است که مثنوی «اسرار خودی»، با این ابیات معروف مولانا آغاز می‌شود:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسان‌ام آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

انسان آرمانی اقبال کسی است که صفات شاهین و شاهباز را دارد، زیرا دارای مناعت طبع است، با متانت است، از صید دیگری ارتزاق نمی‌کند، زندگی آزاد دارد و از همین رو آشیانه نمی‌سازد، بلندپرواز است، تنهایی را دوست دارد و سرانجام اینکه نگاه نافذی دارد. مولوی نیز در یکی از معروف‌ترین غزل‌هایش خود را به شاهباز تشبیه می‌کند:

باز سپید حضرت‌ام، تیهو چه باشد پیش من

تیهو اگر شوخی کند، چون باز بر تیهو زنم

مولوی و اقبال، هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند که قرآن توصیف می‌کند و او را کمال مطلوبی می‌دانند که نوع بشر باید سعی در شناخت‌اش داشته باشد. آدم در قرآن نمودی از بشریت در جوهر اصلی آن و مثال اعلای انسان است. نظر هر دوی آنان در مورد تقدیر یکسان است. به عقیده آنان، تقدیر به این معنا نیست که افعال هر فردی از پیش تعیین شده باشد، بلکه قانون زندگی است. هر دوی آنان متفکرانی پویا و تکامل‌طلب هستند. به نظر هر دوی آنان نه فقط آدم، بلکه کل عالم از اسفل به اعلی می‌رود و برای پیشرفت انسان هیچ محدودیتی وجود ندارد. آدمی با نیروی طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنیاهای تازه‌ای دست می‌یابد، بلکه می‌تواند آنها را بسط دهد. هر دو تلاش را زندگی، و بی تحرکی را مرگ و نیستی می‌دانند. هر دو معتقدند که رسیدن به جاودانگی به میزان تلاشی بستگی دارد که مصروف آن می‌شود. هر دو با زمینه‌های تفکری که تا پیش از آنان به وجود آمده بود کاملاً آشنایی داشته و بر آن بودند تا مفاهیم متناقض را بدان امید که میان‌شان هماهنگی ایجاد یا کشف کنند به سطح بالاتری از تفکر بکشانند. هر دو با آن که در قلمرو عقل حضور دارند، ترجیح می‌دهند که ماورای عقل را هم تجربه کنند، هر دو شاعرانی جهانی‌اند، شعر هر دو فلسفی و عرفانی است، هر دو به جای خودانکاری و نفی خودی درصدد تقویت آنند، به واسطه همین شباهت‌هاست که اقبال خود را مرید و پیرو مولوی می‌شمارد، ولی پیروی او از نوع تقلیدهای معمولی نیست، او مریدی است که در دریای اندیشه مرادش، عمیقاً غوطه خورده است.

روزنامه اطلاعات- سه شنبه 17 فروردین 1389

 


 ابزار 
نقشه سایت نقشه سایت
نسخه چاپی
ارسال به دوستان ارسال به دوستان
انتقادات و پیشنهادات انتقادات و پیشنهادات
افزودن به آدرس‌های برگزیده افزودن به آدرس‌های برگزیده

طراحی سایت و پورتال، هاست و سرور اختصاصی - رادکام