مقالات

بداهت علوم انسانی اسلامی

دکتر سیدموسی دیباج  ۱۳۹۷/۰۱/۲۶
بداهت علوم انسانی اسلامی
دکتر سیدموسی دیباج

 

در مقاله‎های قبلی در مبحث علوم انسانی اسلامی که به چاپ رسید، از امکان به معنی عام این علوم یعنی نفی ضرورت طرف مقابل سخن رفت. در بحث از ضرورت این علوم هرچند زودهنگام باشد، این گوی و این میدان باز تا هر که در این میان توان عقلی و استدلالی خود را بیازماید. شاید هم این مبحث و موضوع ورای ضرورت و در حد امر بدیهی باشد. برای درک و تصدیق بداهتش کافی است تا عنوان را از شوائب پیچیدگی‎های در تبیین و تفسیر برهانیم و موضوع را هرچه بیشتر ساده‎تر و بی‎آلایش‎تر مطرح کنیم تا برای هر صاحب نظری ـ چه موافق و چه مخالف ـ فهم متناسب و موزون از موضوع ممکن باشد؛ چه، در بسیاری از گفتارهای موافق و مخالف این طرح آنچه مشهود است، تلقی نادرست و غیرعلمی از همین عنوان «علوم انسانی اسلامی» است. نفس همین عنوان و اصطلاح چنانچه باید، به‎درستی دریافت نشده و به ادراک درنیامده است.


اگر توانستید فلسفه یک فیلسوف را از شخص فیلسوف جدا کنید، می‎توانید نظریه فلسفی او را از انگیزه‎های دینی منطوی و منضمر در آن جدا کنید. برای هیدگری‎ها و فردیدی‎ها عرض می‎کنم: آیا هیدگر با انگیزه‎های دینی به تأسیس فلسفه خود نپرداخت و آیا می‎توان این انگیزه هیدگر فیلسوف از عوالم مسیحیت را در طرح دازاین او نادیده گرفت؟ همه می‎دانند که هیدگر با انگیزه دینی عقیده خود را متحول به یک نظام فلسفی نمود کما اینکه هوسرل ـ استاد او و پدر پدیدارشناسی علی‎الاطلاق ـ انگیزه‎های یک عالم علوم تجربی و ریاضی را به نظام پدیدارشناسی خود ساری و جاری ساخت.


این یک خطر بزرگ در دوره جدید فلسفه و برای فیلسوفان است که میل دارند اندیشه‎های خود را بی‌طرفانه طرح کنند. گویی بی‌طرفی در پرسش وجود امکان‎پذیر است؛ تحلیل از وجود بدون میل به آن و تمنا و دعوت به آن. اگر کسی چنین بیندیشد، باید «هستی و زمان» هیدگر را دوباره بخواند؛ زیرا او در مقدمه این نکته بدیهی را که «فیلسوف از فلسفه خویش جدا نیست»، با هنر هرچه تمام‎تر به بیان فلسفی آورده است. انتقاد او از ماوراءالطبیعه ارسطو این است که او هستی را چونان هستی بدون ملاحظه نسبت آن با انسان مطرح نموده، درحالی‎که هستی جز از طریق وجود انسانی (دازاین) استحصال نمی‌یابد و درک مراتب آن امکان‎پذیر نیست.


از امتیاز هیدگر است که بین زندگی نظری و زندگی عملی، فاصله تام و تمام نمی‎گذارد و در این کار سستی و غفلت نمی‌کند، بلکه قائل به آن نیست. او میان زندگی نظری و زندگی دینی نیز قائل به اختلاف و فاصله روشن نیست. او آگاهانه می‎خواست هم مرد دین و رهبر اخلاقی باشد، همچنان‌که یک متفکر بود. تردد بین این دو صورت از زندگی، موجب ابهام و تردید در اندیشه فلسفه او نشده است. همه چیز به همان بداهت اولیه روشن است.


در برخی از شاگردان او نیز همین رویه مشاهده می‎شود؛ از جمله رودولف بولتمان که به تفسیر «عهد جدید» با عناوین هستی و زمان پرداخت. کما اینکه برخی از پیروان هوسرل متأثر از پدیدارشناسی او به آیین کاتولیک و یا پروتستان بازگشتند و این حتی موجب حیرت فیلسوف شد. این گرایش و بازگشت بدین دلیل نبود که هوسرل در اظهارات فلسفی خود به دعوت خاصی تصریح کند، بلکه از آن رو بود که او با حساب و کتاب و فی‎الجمله از مقولات دینی در آثار خویش یاد کرده و اهمیتش را یادآور شده است. او دین را تکریم می‎نمود و بزرگ می‎داشت، با آنکه میل داشت فاصله خویش را با آن در چشم دیگران ظاهر نماید. دلیل ما در این مطلب این است که در آثار هوسرل ابعاد گوناگون تجربه انسانی مورد ملاحظه قرار گرفته و در زمره این تجارب، تجربه‎های اصیل معنوی و دینی است که میدان و جهت بحث پدیدارشناسی نه تنها آن را انکار نمی‎کند، بلکه مایل به امتناع از آن نیست.


بنابر این فیلسوف نمی‎تواند از عُلقه‎های دینی و اجتماعی خود چشم بپوشد؛ اما از جمله خاصیت گفتار فلسفی در انتزاعی دیدن امور، این است که فیلسوف چنان به بیان وضع موجود اهتمام می‎ورزد که گویی این وضع را بدون حضور خود تبیین می‎کند. پس این به معنی چشم‎پوشی و غفلت از وجدان دینی و ملی و اجتماعی خویش نیست، بلکه این اجتماع انضمامی بودن و انتزاعی دیدن شئون و حیثیات گوناگون در یک امر واحده‎ای است.


پرسش از «وجود»، امری تهی نیست؛ پرسشی تمهیدانه که در هیچ و تهی بپرسد و در آن بماند! تحلیل هیدگر از هستی به سوی مرگ اگر حامل اخطار مرگ و حذر رفتن نباشد و تنها در یک آگاهی از مرگ انتزاعی تمام شود، که دیگر اهمیتی ندارد؛ همچون گفتارهای لغوآمیزی که هیدگر خود آن را با کراهت یاد می‎کند و آن را متعلق به شأن غیراصیل دازاین می‎داند. آیا اهتمام به فیلسوف و تکریم او در این است که بگوییم او این ملاحظات درباره هستی را از باب تذکر به هستی خویشتن آورده یا اینکه گمان بریم صرفاً گرفتار گزاره‎های خبری انتزاعی و به دور از اگزیستانس حکیمانه شده است؟


علوم انسانی تا آنجا که به وضع طبیعی (natural attitude) برمی‌گردد، از یک جنس عام است و ممکن است بپنداریم همچون علوم طبیعی، ریاضی و غیره، اسلامی و غیراسلامی ندارد؛ اما آنجا که به وضع پدیدارشناختی (phenomenological attitude)  ورود می‎کنیم و از ملاحظه طبیعی جدا می‎شویم و توصیف و تکمیل ضمیر متعالی در همه عنایات قصدی آن می‎پردازیم و به توصیف اینکه چگونه ضمیر انسانی خود را محقق می‎سازد و عرضه می‎کند و خود را در معرض خویش و دیگران ظهور می‌آورد، آنجا برای ما طرح علوم انسانی اسلامی امکان دارد و می‎توان آن را مطرح کرد؛ زیرا در این تأمل پدیدارشناختی انسانی ورای کوشش‎هایش در وضع طبیعی بسط می‎یابد و حقیقت در ورای حدود طبیعی موضوعیت می‎یابد. من همان انسان در وضع طبیعی هستم، اما انسان دیگری هستم که موضع و موضوع تحقیق علوم انسانی متعالی یا انسانی نیز هست. نباید در خودمان تفرقه بیندازیم و گمان بریم این دو وضع مطلقاً از هم جدا هستند.


«منِ متعالی» در «منِ طبیعی»، در وضع طبیعی حضور دارد و این «من متعالی» در نیل به حقیقت و ممارست عقلی آن، موضوع علم انسانی متعالی است. پس مجال و امکان علوم انسانی اسلامی بدین معناست که ضمیر مسلمان که به اراده و ایمان مخصوص خود شناخته می‎شود، در سیر وضع طبیعی به وضع پدیدارشناسی با «من متعالی» خود متحد و یگانه می‎شود و بر حقیقتی ورای حقیقت جزئیه‎ای که در وضع طبیعی مرسوم و ممکن است، نایل می‎شود. این من دیگر یک «من تجربی» نیست و حالاتی از خاطره، خیال و انتظار و تعالی در آن هست و بدون این من متعالی، آن من تجربی که در وضع طبیعی متصور و محصور در این زمان و این مکان است، چیزی جز امور متشتت حسی و مادی فاقد منبع یگانه نخواهد بود.


فلذا وقتی گفته می‎شود در پدیدارشناسی هر انسان از جهان تجربه دارد، یعنی این تجربه متعلق به اوست و با ادراک و تواجد شخص از عالم مربوط است؛ اما جهان ـ همان جهانی که من از آن تجربه دارم ـ برای دیگران نیز ممکن ساخته که از آن تجربه داشته باشند. پس روان‌شناس مسلمان که موضوع روان انسانی را مورد تحقیق قرار می‎دهد، این تحقیق بخشی از تجربه او را از عالمی که در آن هست، منعکس می‎سازد و عالمی که امکان‎پذیر می‎سازد، دیگر روان‌شناسان عالم از جمله آنها که مسلمان نیستند، هریک در آن موضوع تحقیق خویش را بیابند. همان‌گونه که هویت یگانه بدن خود را در تعدد وجوه، جهات و نیمرخ‎های گوناگون بدن می‎شناسیم و در این تعدد، ملاحظه پویایی نهفته است. دیگری نیز در همین عالمی که ما هویت یگانه بدن خویش را می‎یابیم، می‎زید و هویت بدن و جسم خود را با تعدد وجوه و جهات و پیدا و پنهان آن در همان جهان می‎یابد. ما می‎توانیم توصیف کنیم که چگونه تجربه از عالم و اشیای عالمی داریم که با اذهان و ابدان دیگر تجربه شده است. در اینجا بدن و ذهن، تکرار بدن و ذهن دیگران نیست و هم ما و هم آنها، خود را در عالمی و با اشیایی می‎یابیم که به‎ نحو مشترک داریم و در این نسبت با آن عالم و اشیا مساوی هستیم.


هوسرل نیل به حقیقت خرد را نه در آسمان فرضی ایده‎های افلاطونی، بلکه در لحظات خاص در صیرورت زندگی انسانی می‎بیند. «عقل یک ویژگی خاص انسانی است. انسان موجودی که در فعالیت‎ها و عادت‎های شخصی می‎زید. این حیات، یک حیات شخصی و سیر پیوسته‎ای در ضمن قصدیت پیوسته‎ای از بسط است. در این حیات، آنچه تحقق می‎یابد، خود شخص است. وجود انسان در صیرورت دائمی است و در ارتباط فردی/ شخصی و جمعی/ شخصی این حقیقت با هر دو جانب است، یعنی حقیقت انسان فردی و حقیقت تمدن‎های متحد انسانی.»۱


استاد پدیدارشناس ما ربرت سوکولوفسکی معتقد بود حتی علوم دقیقه از جهان زیست ما اقتباس می‎شوند و با اشیای جهان زیست ما سر و کار دارند. ارزش و تمایز دانش ریاضی مدرن به جای خود، اما این دانش بر مبنای اشیا و اموری ساخته شده است که به ما داده شده است. البته اشیای این جهان زیست به‎ نحو پیش از علمی به ما داده شده است. هر دانشی به توسط کسی تملک و یا ضبط گردیده است و چنین دانشی که توسط دانشمندان اظهار می‎شود، آنها حاملان قسم خاصی از اندیشه و غرض خاص معطوف به آن می‎باشند. علوم متضمن انواع گونه‎گونی از قصدیت هستند، و انواع گوناگونی از ظهور و غیبت و وحدت و ترکیب آن از پیش ‎فرض می‎دارد صوری از قصدیت را که در مجاهدت‎های عقلی همگانی مشترک است و صوری دیگری از قصدیت را بسط می‎دهد؛ اما آنها از اشخاص، از ضمایر متعالی که به علم نایل می‎شوند، جدا نیست.۲


قلمرو امور متعالی
بنابر آنچه عرض شد، نمی‎توان علوم انسانی اسلامی را متعلق به عالم غیر از جهان زیست (life world) تصور کرد. هرچه باشد، ضمیر انسان موحد همچون دیگر موجودات، در عالم مسکون قرار دارد. این ضمیر انسان موحد در جهان زیست خود به تجربه بی‌واسطه چیزهایی می‎پردازد که اطراف اوست. و غیر او نیز فرصت تجربه آن را داشته است. این جهان بنیادی است که بر مبنای آن علوم طبیعی شکل می‎گیرد. پس این علوم نمی‎تواند مخالف جهان زیست انسان و آنچه در زندگی ضمیر انسان موحد رخ می‎دهد، باشد؛ اما به‎ هرحال متناسب شئون زندگی یک فرد مؤمن با دیگری که نامؤمن است، جهان زیست آن دو متمایز است و بنابر این علوم مذکور تا آنجا که جهان زیست هر یک مخصوص اوست، برای موحد و ناموحد جلوه بخشی گونه‎گونی خواهد داشت.


جهان‎های زیست با تعاریف گوناگون علوم انسانی تغییر نمی‎کند، زیرا بنا بر آن نیست که این علوم، عالم دیگری را برای ما مهیا سازد، بلکه ما از همین عالم زیست برخاسته و با آن یگانه شده‎ایم؛ اما هر علم از علوم انسانی متعالی با عالمی متمایز مخصوص خود متناظر است که غیر از عالم مخصوص به علوم انسانی غیرمتعالی است.


طبیعت علوم انسانی عقلی، غیر از علوم زیست‎شناسی و روان‌‌شناسی است؛ قلمرو امور متعالی غیر از امور تجربی و حسی است. در علوم عقلی انسان به ممارست قوه حکم خود می‎پردازد و چنان عمل می‎کند که عمل او به حقیقت و معنی بسته است و این ورای حکم تجربی مخصوص به وضع طبیعی است؛ اما علوم انسانی غیرعقلی نظیر روان‌شناسی استدلال، دانش و علم را صرفاً موضوع خلق روان‌شناختی ما می‎شمارد. علوم فیزیک، زیست‎شناسی و ریاضیات نیز طرقی‎ هستند که جهاز بدنی ما به محیط خود تطبیق می‎نماید. بنا بر این نیست که آنها به ما درباره چیزی حقیقتی را عرضه کنند.۳ ایده محض حقیقت برخلاف پدیدارشناسی، امری قابل مناقشه در روان‌شناسی است. احکام یا فضا‎یابی که ما می‎سازیم، در نهایت پاسخ‎های بدنی یا روحی است؛ عکس‎العمل ماست، نه ظهور آنچه هست، نه ظهور حقیقت.


هنگامی که از علوم انسانی اسلامی می‎گوییم، مقصود طرحی از علوم انسانی نیست که به‎ هیچ روی مورد توافق و تأیید با آرای دانشمندان علوم انسانی در اروپا و امریکا نباشد. چنین سخنی مهمل و گزاف است که تصور کنند علم را می‎توان در کنج گوشه‎ای از دنیا مخفی نمود و آن تنها مورد قبول بخشی از مردمان باشد! مگر نظریه شیخ اشراق در فلسفه نور و هیاکل نوری که یک نظریه فلسفی بدیع اسلامی و مطابق با «الله نور السموات و الارض» و اسماءالله در قرآن مجید است، مورد توجه فیلسوفان و مفسران فلسفه و صاحب‎نظران در پدیدارشناسی غربی همچون هانری کربن نبوده است؟ در عین ‎حال می‎توان گفت فلسفه شیخ اشراق چنان به‎ نحو اصیلی از منابع مستقل اسلامی و غیر یونانی برخوردار است که در تاریخ فلسفه بی‎سابقه و بلکه متغایر با آن است. چنانچه چنین قضایای خاص و مستقل فلسفه در ممکن باشد، چرا درباره ریاضیات چنین نیندیشیم؟ مگر ریاضیات و یا طبیعیات سهمی در سرنوشتی متشارک با فلسفه ندارند؟


قبول می‎کنیم که اعتبار قواعد ریاضی به کارکرد مغز ریاضیدان بستگی ندارد و از آن مستقل است. ریاضیدان هر که باشد، سالم باشد و معلول و مجروح، نظریه‌اش در جبر و یا فضا، با هیچ‎یک از انگیزه‎های او کاری ندارد؛ اما نباید تصور کرد که ریاضیدان هنگامی که به گزاره‎های جبری یا هندسی می‎اندیشد، به شخص دیگری بدل می‎شود. یک شخص انتزاعی نه او به‎ هر حال یک ریاضیدان ایرانی، آلمانی، مسیحی و یا مسلمان است.

اعتبار قواعد ریاضی به هیچ
‎وجه به وجدان و فقدان شخصیت حقیقی ریاضیدان مربوط نیست؛ اما در عین‎حال قواعد ریاضی نمی‎تواند وجدان شخص ریاضیدان را دگرگون سازد و تهی و انتزاعی نماید. او یک انسان ریاضیدان است و با کیش و آیین و گرایش اعتقادی و مذهبی و ملی خاص خود زندگی می‎کند و دیدگاه و شعورش هیچ‎گاه از وی جداشدنی نیست. پس اگر وجدان شعور ریاضی است که به طرح مسائل ریاضی و حل معادلات وسایل می‎پردازد، این شعور و وجدان از روح ریاضیدان جدا و منعزل در یک محفظه اثیری نیست.


در ضمن قبول داریم که شعور ریاضیدان در ملاحظه ساختاری آن امری نیست که به کارکرد تن او مربوط باشد. بدن ریاضیدان مسلمان باشد یا غیرمسلمان، در شعور ریاضی او تأثیری ندارد. شعور ریاضی خلقت مستقلی است که کار و ساز مربوط به خودش را دارد. آری، چنانچه به مغز ریاضیدان آسیب وارد شود، او نمی
‎تواند همان ظرفیتی را داشته باشد که پیشتر برای حل مسائل ریاضی از آن بهره می‎برد؛ اما آیا می‎توان گفت روح و روان و شعور ریاضیدان به هنگام تجربه و تمرین یک معادله ریاضی دیگر متعلق به شخص او نیست و او در نهان خانه خویش مبدل به دو شخص و دو شعور می‎شود؛ مثلا شعور انسانی مؤمن و یا انسانی کافر و در عین شعور دیگری که ریاضی است؟! مسلما روح و شعور هرچه باشد، از وحدت برخوردار است و نمی‌توان آن را به فروع متجزا و گوناگون تقسیم کرد.


ریاضیدان مسلمان می
‎تواند علاقه‌مند به موضوعات و مسائلی در ریاضیات باشد که دیگر ریاضیدانان به همان پایبندند و در آن زمینه به کوشش‎های علمی مشغول هستند و این سبب پیدایش ریاضیات عام می‎شود که اعتبارش مورد قبول اطراف گوناگون است؛ اما بسیاری از موضوعات و مسائل هست که آنقدر که دغدغه ریاضیدان موحد است، دغدغه دیگران نیست و این خود بخشی از مفاهیم ریاضی را تشکیل می‎دهد.


بگذارید از آغاز شروع کنیم: به اندیشیدن درباره عدد «یک» (1) بنگرید برای یک ریاضیدان و فیلسوف موّحد آن کاملا از عقیده یک چینی درباره عدد یک متمایز است؛ زیرا برای ریاضیدان و فیلسوف موحد «یک» ظهور ریاضی وحدت است و با آن به ضرورت درآمیخته و مظهر آن اسم واحد است؛ اما برای دانشور غیرموحد آن صرفاً یک فونکسیون است (نگویید ویتگنشتاین که موحد است، چرا آن را صرفاً یک فونکسیون می
‎داند؟)


در ریاضیات تعریف می
‎شود که: «حاصل ضرب هر عدد در صفر، برابر صفر است» و تعریف نمی‎شود که «حاصل تقسیم یک عدد بر صفر» چه می‎شود. اگر صفر حدی باشد، جواب بی‎نهایت می‎شود؛ اما اگر صفر مطلق (یعنی صفر و نه هیچ جز صفر) باشد، تعریف نشده است و تعریف نشده خواهد ماند. توجیهات گوناگونی برای این امور مبنایی وجود دارد که ریاضیدان موحد یا مشرک برای آن پاسخ‎های گوناگون دارند.


به
‎ هر حال مفهوم «یک» یا «صفر» که اولین عدد و پیش‌عدد است، در مصداق عینی برای بودایی و مسلمان و مسیحی ممکن است متفاوت باشد و از این‎رو به‎رغم انتزاعی بودن ریاضیات، چنین نیست که به‎ هیچ‎ وجه نتوان در تعمیم و عینیت‎بخشی به احکام آن هیچ‎گونه وجه تمایزی را بین اصحاب ادیان گوناگون مشاهده نکرد. صفر ریاضی برای مؤمن مسلمان، حاکی از عدم شیئی نیست، گرچه صرفاً مبتنی بر قدرت خیال (و یا وهم) ساخته شده است، در حالی ‎که در ذهن بودایی، «صفر» عدد مدلی ریاضی برای توضیح نیست‎انگارانه ممکن است تلقی شود.
در ملاحظه طبیعی دانشمند ریاضیدان هنگامی که خسته بشود، نمی
‎تواند به ‎کار خود ادامه دهد. پس او نیاز به استراحت و تمدد اعصاب دارد تا بهتر بتواند مسئله خود را مثلا در کشف عدد دیگری از اعداد اول پیگیری کند. چنانچه این عدد اول جدید کشف شد، اعتبارش یک اعتبار ذاتی است و نمی‎توان اعتبار آن را به فیزیولوژی و نرولوژی مغز ریاضیدان تقلیل داد. اما ایرادی ندارد که کشف گزاره‎های علمی ریاضی را به شخص ریاضیدان منسوب کرد کما آنکه اروپایی‎ها و ما به پیروی از آنها اکنون بسیاری از علوم را اصطلاحاً «علوم غربی» می‎نامیم و از ریاضیات غربی، روان‌شناسی غربی، مدیریت غربی و جامعه‎شناسی غربی یاد می‎شود، چه ایرادی دارد هنگامی که تحقیقات حقیقی علمی منسوب به یک فیلسوف، روان‌شناس و یا ریاضیدان و جامعه‎شناس ایرانی و مسلمان باشد، آن را فلسفه، روان‌شناسی و ریاضیات اسلامی بنامیم. کما اینکه «الگوریتم» و اعداد را دانش و پدیده ریاضی عربی و اسلامی برمی‎شمارند.


علی‌هذا تردید در این که علوم انسانی اسلامی امکان
‎پذیر است ریشه و شأنی در لیبرالیته مدرن دارد و چه علوم انسانی ممکن باشد یا ممکن نباشد، از منظر فلسفه سیاسی اظهار تردید در امكان چنین علوم، یک گام به عقب و بازگشت به سوی بت بازار لیبرالیسم است که امثال ما نان و شهرت مبارزه با آن را سالهاست می‎خوریم و بهره‎مند می‎شویم و ادعای آن را با خود یدک می‎کشیم و لله الحمد!


شاید برخی توقعشان از علوم انسانی اسلامی این باشد که این علوم عهده
‎دار احکام فقهی یا شرعی درباره انسان و وظایف او در محدوده این علوم باشد. چنین توقعی نابجاست.


ادعای علوم اسلامی انسانی از باب دعوت به حکم تکلیفی نیست بلکه حکم وضعی یا حقیقی است یعنی علوم انسانی وجود دارد که با عقاید اسلام تناسب دارد و البته منافات ندارد که بگوییم حکم تکلیفی برای خواص از محققین نیز هست که وظیفه آنهاست تا بسته به استطاعت خود در علم آنچیزی را طلب کنند که حق تعالی از آن راضی و مرضی باشد.


مگر می
‎توان گفت در یک جامعه اسلامی دانشی که عهده‎دار مطالعه روابط اجتماعی است از سنخ و ماهیت همان دانشی باشد که در جوامع غیراسلامی مطرح است. این امر بدیهی است که روابط اجتماعی در جامعه مسلمین شیوه‎ای خاص از روابط است که در این جامعه قابلیت تحقق و بروز را دارد و بنابرین علمی که گزاره‎های آن می‎خواهد این روابط اجتماعی را تبیین کند دارای گزاره‎هایی مخصوص به خود است که از دیگری جدا و متمایز است. ممکن است کسی بگوید هنوز زود هنگام است که این دانش متمایز را شایسته عنوان علوم انسانی "اسلامی" و با آن یکی دانست. ما می‎پذیریم که هنوز زودهنگام است اما تأکید می‎کنیم با انتقادات بی‎پایه راه را برای تحقق چنین دانشی مسدود نسازیم و همین حد اندک از کوشش اصیل برای نیل بر شناخت انسان طراز اسلامی خود بسیار مغتنم و ارزشمند است.


در ماجرای طرح مسئله امکان علوم انسانی اسلامی گروه دیگری از اهل علم و به
‎خصوص در حوزه‎های علمیه هستند که به‎رغم مساعی جمیل خود در این راه هنوز به شیوه تنزیهی طرح مسایل عادت نکرده‎اند. در این فرصت چند تذکر ضروری به نظر می‎رسد. فی‎المثل انکار نمی‎کنیم که در بخش‎های بسیاری از علوم انسانی و بسیاری از شعبه‎های علوم انسانی استحصال گزاره‎های علمی مبتنی بر تصویری از متدولژی و پروسه عملی‎سازی آن است اما چگونه می‎توان برای هریک از عناوین علوم انسانی به‎نحو پیشینی به تدوین متدولژی و انواع دستگاه روش‎شناسی دست یازید. فارغ از اینکه این‎چنین مباحث متدولوژیکی سودمند باشد پرسش این است که آن دسته از منابع، مفاهیم و قضایای مقدماتی که متدولوژی خاص برای یک علم انسانی اسلامی را تجویز می‎کند آیا خود از قسم منابع لابشرط است یا از قسم منابع بشرط شیئی. آیا این منابع از تجویز اصولی و فقهی برخوردار است یا اینکه صرفاً به‎نحو عقلی مجاز است.


بنابرین آنها که روش
‎شناسی را مقدمه ضروری مبحث علوم انسانی اسلامی می‎دانند نباید از این معنی غافل باشند که روش‎شناسی یک علم محض نیست که همچون فلسفه بدون نیاز به گزاره‎های علوم دیگر قابل تصور باشد. بنابرین هرگونه ابداع دستگاه روش‎شناسی به‎سان مقدمه پیشینی برای علوم انسانی اسلامی چیزی جز یک نظام انتزاعی از مفاهیم توخالی نخواهد بود و مسلم محل پرسش است که چگونه می‎توان چنین دستگاهی را متناسب و مرتبط با آن علوم انسانی اسلامی تصور نمود درحالی‎که فرض بر این است آن علوم انسانی اسلامی هنوز صورت فعلی و متحقق نیافته‎اند و اگر هم تحقق‎یافته و موجوداند مبتنی براین دستگاه روش‎شناسی پیشنهادی نیستند. تصور تحقق مرحله‎ای علوم انسانی که مبتنی بر متدولوژی تعریف شده باشد تصوری غیرواقع‎بینانه و مبتنی بر ساده‎اندیشی در ماهیت مکونه علوم انسانی و عدم ادراک ماهیت علوم انسانی مکوَّن است.


نیمی از مشکلات علوم انسانی موجود که با موازین و مبانی متعالی انسان کامل در تعارض است مربوط به متدولوژی منسوب به این علوم است. آنها که متدولوژی را یک امر خنثی و بی
‎تفاوت و فاقد جهت تصور می‎کنند و آن را به‎مثابه علم منطق بیطرف فرض می‎کنند از اسباب تمایز متدولوژی و منطق غفلت داشته‎اند. علم منطق (چنانچه بتوان آن را علم نامید) و از جمله منطق صوری یک علم مطلقاً ابزاری است و از جنس نطق و زبان و آلت بیان و از نوع اظهار علمی مصون است. درباره متدولوژی چنین نگاه ابزارگرایانه نمی‎توان داشت. متدولوژی شیوه استحصال گزاره‎های علمی هیچگاه در سرنوشت خود از گزاره‎های علمی جدایی ندارد و برعکس اعتبار هر گزاره علمی منوط به اعتبار متدولوژی آن است. بخش بزرگی از سایه‎های تردیدی که اینک بر گزاره‎های روانشناختی فرویدی افکنده شده ناشی از متدولوژی او است.


در راه تحقیق علوم انسانی اسلامی روش و روش
‎شناسی و فلسفه شناخت از نوع مسائل مهم و بنیادی است اما اصل در روش و روش‎شناسی نیست و آنها که مباحث روش‎شناسی را بر ایده‎ها و مفاهیم بنیادی دیگر غالب می‎شمارند به دام کاهش روش‎شناختی علم فرو افتاده‎اند که خود مصیبتی دیگر است. در عالم علوم انسانی غربی نیز که رقیب مفروض علوم انسانی اسلامی است و تعریف الاشیاء باضدادها به‎رغم اهمیت متدولوژی خاص و متناسب در هر یک از علوم دقیقه چنین نیست که نظریه خاصی در متدولوژی اولویت تاریخی یافته باشد.

پوزیتبویسم نیز بیش از متدولوژی است با آنکه متدولوژی‎های متنوع از آن آبشخور دارد.


مهمترین و مناسب
‎ترین متدولوژی (اجازه بدهید به تسامح من نیز از این اصطلاح مبهم بی‎خاصیت سود جویم) برای خلق نظریه علوم انسانی اسلامی ورود بی‎وقفه عالمانه، محققانه، متخصصانه و در ضمن مسئولانه به هر یک از شعب و مباحث مربوط به این علوم است ولاغیر. راه حل بارور ساختن اندیشه‎های متعهد و مسئول است و صد البته در این کوشش بزرگترین دشمن و آفت و آسیب، تعجیل و شتاب و چشم‎پوشی از مقدمات ضروری اختصاصی هر مبحث علم با مبانی هستی‎شناختی و فلسفی و متافیزیکی مربوطه است.


فلذا تبدیل نظریه به عمل خود نیازمند نظریه خاصی نیست. والّا دور حاصل می
‎آید. از هر دستگاهی که عمل را در هریک از حوزه‎های علوم کاربردی به نظریه معین منسوب ممکن و میسر بگرداند باید سود جست و نیازی نیست تا تأمل در این مقدمه حدلایقف نداشته باشد. اصل امکان عملی خود موجه و مبین است و این اصل باید اولی‎ترین اصل در سیاست‎گذاری علوم انسانی متعالی باشد.


ما نمی
‎گوییم که در علوم انسانی به‎جای متدولژی علمی به متد پدیدارشناسی روی آورید. اما متد پدیدارشناسی چیزی نیست جز اینکه یک کوشش فلسفی برای این است که موضوع تجربه را به منصه نقد بیازماییم و هیچ چیزی را پیشاپیش نپذیریم تا اینکه بتوانیم تعینی بودن آن را و استحقاق آن را برای معرفت شمرده شدن اثبات کنیم. بدیهی است این متد پدیدارشناسی در تعارض با علوم انسانی متعالی نیست ولیکن هنوز ما نمی‎توانیم حتی این متد را در علوم انسانی اسلامی مفروض بپنداریم (همچنانکه در مقاله "پدیدارشناسی و علوم انسانی ما" درباره آن به تفصیل سخن آوردیم)


شاید چنانچه به
‎جای کوشش برای یافتن دستگاه‎های مبدل نظر به عمل چنانچه مستند به روش پدیدارشناسی وارد مبحث علوم انسانی اسلامی می‎شدیم از قابلیت پدیدارشناسی که برخی آن را مستلزم آگاهی از وجود شر و شیطان و خادم انسان و واجد روح انتظار و جهات مهدوی خوانده‎اند- بهتر بهره می‎گرفتیم.


استنباط از کاربرد و عمل در علوم انسانی متعالی غیر از حوزه مفاهیم متداول کاربرد عملی است. مهمترین اختلاف این است که در فرض علوم انسانی متعالی کاربرد و عمل از نظریه هرگز تخطی ندارد. در علوم متداول انسانی در نسبت و ارتباط نظریه کاربرد و عمل تجویف و فاصله امری طبیعی است. شرایط ابتدایی و مفروض علوم انسانی متعالی و به
‎عبارتی اسلامی رفع تخطی و عدم انطباق نظریه و عمل است.


تعریف از نظریه در علوم انسانی متعالی و تعریف از عمل در این علوم پیشاپیش موقوف به یکدیگر است و نیازی به دستگاه مبدل نیست. آنجا که می
‎بینیم فاصل بین نظریه و عمل رخ می‎دهد حکایت از نقص و اشکال در تعاریف مقدماتی است. یک نظریه شایسته در علوم انسانی اسلامی خواه ناخواه به نتایج عملی شایسته منجر خواهد شد و برعکس هرگونه کاربرد و عمل در تعریف نسبت آن یک نظریه شناخته شده است. هرگونه توفیق در حال مسائل کاربردی منوط به احراز درک کامل از نظریه است مگر آنکه سالبه به انتفاء موضوع باشد و آن مسائل با نظریه مناسبت حقیقی نداشته باشد. درک این مناسبت به نظریه جدیدی نیاز ندارد. در غیراینصورت باید برای درک هر نستی از نسبت‎ها به دستگاه نسبت جدید روی آوریم و تا روز قیامت مشغول این کار تمام نشدنی باشیم.


اضافه می
‎کنم چنانچه فلسفه صدرایی راهی برای نیل به ایده علوم انسانی اسلامی است آن تنها طریق نیست و نمی‎توان فرض کرد که آن تنها طریق باشد. تعهد ما به ایده علوم انسانی متعالی است و محدود به فلسفه صدرایی نیست و دلیلی وجود ندارد که به‎رغم امتیازهایش به‎نحو پیشینی آن را برترین و شایسته‎ترین طریق به‎حساب آوریم.
این که تولید علوم انسانی بارویکرد اسلامی با ابتنای بر فلسفه صدرایی محتمل الوقوع است مانع از احتمالات دیگر مبتنی بر فلسفه
‎های غیرصدرایی نیست. هرچه بر احتمال تولید علوم انسانی با ابتنای بر آراء فیلسوفان مسلمان افزوده شود تولید چنین علومی محتمل‎تر است.


اگر جامعه ما فاقد علوم انسانی متعالی در کلیت تام آن است به معنی نفی مطلق امکان آن نیست. این علوم امکانی و تحقق
‎یافتنی و یافتنی است و کشف و وصال آن نیازمند همت و اراده بلند و کوشش مدام و بی‎وقفه است و چنین کوششی ضروری و وابسته است. سخن از نتیجه گرفتن یا نگرفتن امری فرعی و ثانوی است مگر فیلسوفان با این پرسش‎های بی‎وقفه در طی سه‎هزاره آیا همه به نتیجه رسیدند و این زمان ارواح آنها شادمان از حاصل کار فلسفی آنها برای آیندگان است؟ اینکه برخی کوشش‎ها و اهتمام‎ها ناتمام و ابتر بوده نمی‎تواند در اصالت این سعی علمی و آکادمیکی رخنه و تردید بیافریند.


چناچه سخن از امکان علوم انسانی اسلامی شود این امکان به معنی امکان در تمامیت یافتن و اتمام است. یعنی صورت متعین متوحد یافته که با عنوان مطابقت تام و تمام داشته باشد. برای نیل به این مقصود همچنان باید کوشید و این راه تمام
‎شدنی نیست و نباید طولانی بودن طریق ما را به بازگشت و یا سکون و وقفه و توقف براند.


اگر از امکان علوم انسانی اسلامی گفته
‎ایم نمی‎توان گفت که علوم انسانی اسلامی هنوز به هیچ‎روی متحقق نشده است. علوم انسانی متعالی سراسر و در ضمن علوم انسانی مشتمل بر منظر وسیع آن در همه شاخه‎های آن وجود دارد. در هر یک از علوم انسانی موجود ما قضایا و گزاره‎های علمی و مبانی شناختی قابل قبولی را می‎توانیم بیابیم که منطبق بر عنوان علوم انسانی اسلامی است. حتی در روانشناسی فروید نیز بخش‎هایی وجود دارد که عنوان علم انسانی قابل قبول و مطابق با موازین بر آن صادق است. یا در جامعه‎شناسی مارکس و دورکهیم نیز برخی از ملاحظات قابل قبول ما نیز هست. تصور وجود یک مرز بی‎چون‎وچرا و غیرقابل گذشت بین این دو منطقه از علوم انسانی به معنای متعارف و علوم انسانی متعالی یا اسلامی تصوری علمی نیست. ما نمی‎توانیم بگوییم هرآنچه در گزاره‎های علوم انسانی تاکنون آورده شده همه باطل و کاذب است و صرفاً باید در راه اندیشه‎های تازه‎ای در علوم انسانی کوشید که بی‎سابقه باشند.


تصور برخی از علوم انسانی اسلامی این است که متون آن لابد در محفظه
‎ای نهاده باشد و اکنون راهی به این محفظه و نهانگاه وجود ندارد. این تصور از قسم بسیط و غیرعلمی است. گویا در سرزمین گل‎های اقاقیا دنبال علوم انسانی اسلامی هستند. باید عرض کنم علوم انسانی اسلامی الان کما کان موجود است چنانچه لحاظ نفس‎الامری به آن داشته باشید. هیاکل و هیأتی از آن در زمره علوم انسانی موجود نیز موجود است. آن زمانیکه حکم می‎کنید که آراء یونگ را بهتر از آراء فردید به دیدگاه توحیدی روانشناسی نزدیک می‎شمارید به قاعده امکان اشرف یعنی که علوم انسانی متعالی ممکن است و حتی موجود است. هر ورق از دفتر علوم انسانی و هر گزاره‎ای از گزاره‎های موجود در این علوم از روانشناسی، جامعه‎شناسی، انسان‎شناسی و حتی اسطوره‎شناسی می‎تواند با آن لحاظ نفس‎الامری علوم انسانی مطلوب و متعالی به سنجش درآید و ارزش و مقدار و مقام و مرتبت آن معلوم شود و درباره آن حکم شود.


ماهیت و جوهر علوم انسانی نه کاملاً مستقل از سوبژکتیویته و نه کاملاً وابسته به آن است. تصور کنید من و دیگری بر بلندگاهی از دوسو به اطراف نگاه کنیم بسیاری از اموری که برای من مرئی است برای او نیست ولی نمی
‎توانم بگویم که هرآنچه من مشاهده می‎کنم در مشاهده او مطلقاً وجود ندارد. قیاس علوم انسانی موجود با علوم انسانی متعالی یا اسلامی (الاسلام یعلو و لا یعلی علیه) چنین است که در بسیاری از مناظر میدان مشترک و التقای نظر مشترک وجود دارد و درعین‎حال به دلیل اشراف علوم انسانی متعالی بر علوم انسانی متعارف و مرسوم این علوم اخیر نمی‎تواند به همه مرتبت و مقام علمی آن دسته اولی تشرف یابد.

 

ادعای علوم اسلامی انسانی از باب دعوت به حکم تکلیفی نیست، بلکه حکم وضعی یا حقیقی است یعنی علوم انسانی وجود دارد که با عقاید اسلام تناسب دارد و البته منافات ندارد که بگوییم حکم تکلیفی برای خواص از محققان نیز هست که وظیفه آنهاست تا بسته به استطاعت خود در علم آن چیزی را بطلبند که حق تعالی از آن راضی و مرضی باشد.


مگر می
‎توان گفت در جامعه اسلامی دانشی که عهده‎دار مطالعه روابط اجتماعی است، از سنخ و ماهیت همان دانشی باشد که در جوامع غیراسلامی مطرح است؟ این امر بدیهی است که روابط اجتماعی در جامعه مسلمین شیوه‎ای خاص از روابط است که در این جامعه قابلیت تحقق و بروز را دارد و بنا بر این علمی که گزاره‎های آن می‎خواهد این روابط اجتماعی را تبیین کند، دارای گزاره‎هایی مخصوص به خود است که از دیگری جدا و متمایز است. ممکن است کسی بگوید هنوز زود است که این دانش متمایز را شایسته عنوان علوم انسانی «اسلامی» و با آن یکی دانست. ما می‎پذیریم که هنوز زود است، اما تأکید می‎کنیم با انتقادات بی‎پایه راه را برای تحقق چنین دانشی مسدود نسازیم و همین حد اندک از کوشش اصیل برای نیل بر شناخت انسان طراز اسلامی، خود بسیار مغتنم و ارزشمند است.


چند تذکر
در ماجرای طرح مسئله امکان علوم انسانی اسلامی گروه دیگری از اهل علم و به‎خصوص در حوزه‎های علمیه هستند که به‎رغم مساعی جمیل خود در این راه، هنوز به شیوه تنزیهی طرح مسائل عادت نکرده‎اند. در این فرصت چند تذکر ضروری به نظر می‎رسد. فی‎المثل انکار نمی‎کنیم که در بخشهای بسیاری از علوم انسانی و بسیاری از شعبه‎های علوم انسانی استحصال گزاره‎های علمی مبتنی بر تصویری از روش‌شناسی و فرایند عملی‎سازی آن است؛ اما چگونه می‎توان برای هریک از عناوین علوم انسانی به‎نحو پیشینی به تدوین متدولوژی و انواع دستگاه روش‎شناسی دست یازید؟ فارغ از اینکه این‎چنین مباحث روش‎شناختی سودمند باشد، پرسش این است که: آن دسته از منابع، مفاهیم و قضایای مقدماتی که متدولوژی خاص برای یک علم انسانی اسلامی را تجویز می‎کند، آیا خود از قسم منابع لابشرط است یا از قسم منابع بشرط شئ؟ آیا این منابع از تجویز اصولی و فقهی برخوردار است یا اینکه صرفاً به ‎نحو عقلی مجاز است؟


بنا بر این آنها که روش
‎شناسی را مقدمه ضروری مبحث علوم انسانی اسلامی می‎دانند، نباید از این معنی غافل باشند که روش‎شناسی یک علم محض نیست که همچون فلسفه بدون نیاز به گزاره‎های علوم دیگر قابل تصور باشد؛ بنا بر این هرگونه ابداع دستگاه روش‎شناسی به‎سان مقدمه پیشینی برای علوم انسانی اسلامی چیزی جز یک نظام انتزاعی از مفاهیم توخالی نخواهد بود و مسلم محل پرسش است که: چگونه می‎توان چنین دستگاهی را متناسب و مرتبط با آن علوم انسانی اسلامی تصور نمود، در حالی‎ که فرض بر این است آن علوم انسانی اسلامی هنوز صورت فعلی و متحقق نیافته‎اند و اگر هم تحقق‎یافته و موجودند، مبتنی براین دستگاه روش‎شناسی پیشنهادی نیستند. تصور تحقق مرحله‎ای علوم انسانی که مبتنی بر متدولوژی تعریف شده باشد، تصوری غیرواقع‎بینانه و مبتنی بر ساده‎اندیشی در ماهیت مکوّنه علوم انسانی و عدم ادراک ماهیت علوم انسانی مکوّن است.


نیمی از مشکلات علوم انسانی موجود که با موازین و مبانی متعالی انسان کامل در تعارض است، مربوط به روش
‎شناسی منسوب به این علوم است. آنها که روش‎شناسی را امری خنثی و فاقد جهت تصور می‎کنند و آن را به‎ مثابه علم منطق بی‌طرف فرض می‎کنند، از اسباب تمایز متدولوژی و منطق غفلت داشته‎اند.


علم منطق (چنانچه بتوان آن را علم نامید) و از جمله منطق صوری، یک علم مطلقاً ابزاری است و از جنس نطق و زبان و آلت بیان و از نوع اظهار علمی مصون است. درباره متدولوژی چنین نگاه ابزارگرایانه نمی
‎توان داشت. متدولوژی شیوه استحصال گزاره‎های علمی هیچ‌گاه در سرنوشت خود از گزاره‎های علمی جدایی ندارد و برعکس، اعتبار هر گزاره علمی منوط به اعتبار متدولوژی آن است. بخش بزرگی از سایه‎های تردیدی که اینک بر گزاره‎های روان‌شناختی فرویدی افکنده شده، ناشی از متدولوژی اوست.


در راه تحقیق علوم انسانی اسلامی، روش و روش
‎شناسی و فلسفه شناخت از نوع مسائل مهم و بنیادی است؛ اما اصل در روش و روش‎شناسی نیست و آنها که مباحث روش‎شناسی را بر ایده‎ها و مفاهیم بنیادی دیگر غالب می‎شمارند، به دام کاهش روش‎شناختی علم فرو افتاده‎اند که خود مصیبتی دیگر است. در عالم علوم انسانی غربی نیز که رقیب مفروض علوم انسانی اسلامی است و تعریف «الاشیاء باضدادها» به‎رغم اهمیت متدولوژی خاص و متناسب در هر یک از علوم دقیقه چنین نیست که نظریه خاصی در متدولوژی اولویت تاریخی یافته باشد. پوزیتبویسم نیز بیش از متدولوژی است با آنکه متدولوژی‎های متنوع از آن آبشخور دارد.


راه حل
مهمترین و مناسب
‎ترین متدولوژی (اجازه بدهید به تسامح من نیز از این اصطلاح مبهم بی‎خاصیت سود جویم) برای خلق نظریه علوم انسانی اسلامی، ورود بی‎وقفه عالمانه، محققانه، متخصصانه و در ضمن مسئولانه به هر یک از شعب و مباحث مربوط به این علوم است و لاغیر. راه حل بارور ساختن اندیشه‎های متعهد و مسئول است و صد البته در این کوشش بزرگترین دشمن و آفت و آسیب، تعجیل و شتاب و چشم‎پوشی از مقدمات ضروری اختصاصی هر مبحث علم با مبانی هستی‎شناختی و فلسفی و متافیزیکی مربوطه است.


فلذا تبدیل نظریه به عمل خود نیازمند نظریه خاصی نیست. و الّا دوْر حاصل می
‎آید. از هر دستگاهی که عمل را در هر یک از حوزه‎های علوم کاربردی به نظریه معین منسوب ممکن و میسر بگرداند، باید سود جست و نیازی نیست تا تأمل در این مقدمه حد لایقف نداشته باشد. اصل امکان عملی خود موجه و مبین است و این اصل باید اولی‎ترین اصل در سیاست‎گذاری علوم انسانی متعالی باشد.


ما نمی
‎گوییم که در علوم انسانی به‎ جای متدولوژی علمی، به متد پدیدارشناسی روی آورید. اما متد پدیدارشناسی چیزی نیست جز اینکه یک کوشش فلسفی برای این است که موضوع تجربه را به منصه نقد بیازماییم و هیچ چیزی را پیشاپیش نپذیریم تا اینکه بتوانیم تعینی بودن آن را و استحقاق آن را برای معرفت شمرده شدن اثبات کنیم. بدیهی است این متد پدیدارشناسی در تعارض با علوم انسانی متعالی نیست، ولیکن هنوز ما نمی‎توانیم حتی این متد را در علوم انسانی اسلامی مفروض بپنداریم (همچنان که در مقاله «پدیدارشناسی و علوم انسانی ما» درباره آن به تفصیل سخن آوردیم).


شاید چنانچه به
‎ جای کوشش برای یافتن دستگاه‎های مبدل نظر به عمل چنانچه مستند به روش پدیدارشناسی وارد مبحث علوم انسانی اسلامی می‎شدیم، از قابلیت پدیدارشناسی که برخی آن را مستلزم آگاهی از وجود شرّ و شیطان و خادم انسان و واجد روح انتظار و جهات مهدوی خوانده‎اند، بهتر بهره می‎گرفتیم.


استنباط از کاربرد و عمل در علوم انسانی متعالی غیر از حوزه مفاهیم متداول کاربرد عملی است. مهمترین اختلاف این است که در فرض علوم انسانی متعالی کاربرد و عمل از نظریه هرگز تخطی ندارد. در علوم متداول انسانی در نسبت و ارتباط نظریه کاربرد و عمل تجویف و فاصله امری طبیعی است. شرایط ابتدایی و مفروض علوم انسانی متعالی و به
‎عبارتی اسلامی رفع تخطی و عدم انطباق نظریه و عمل است.


تعریف از نظریه در علوم انسانی متعالی و تعریف از عمل در این علوم پیشاپیش موقوف به یکدیگر است و نیازی به دستگاه مبدل نیست. آنجا که می
‎بینیم فاصل بین نظریه و عمل رخ می‎دهد، حکایت از نقص و اشکال در تعاریف مقدماتی است. یک نظریه شایسته در علوم انسانی اسلامی خواه ناخواه به نتایج عملی شایسته منجر خواهد شد و بر عکس، هر گونه کاربرد و عمل در تعریف نسبت آن، یک نظریه شناخته شده است. هرگونه توفیق در حال مسائل کاربردی منوط به احراز درک کامل از نظریه است، مگر آنکه سالبه به انتفاء موضوع باشد و آن مسائل با نظریه مناسبت حقیقی نداشته باشد. درک این مناسبت به نظریه جدیدی نیاز ندارد. در غیر این صورت باید برای درک هر نستی از نسبت‎ها به دستگاه نسبت جدید روی آوریم و تا روز قیامت مشغول این کار تمام نشدنی باشیم. [4]

فلسفه‎های غیرصدرایی
اضافه می‎کنم چنانچه فلسفه صدرایی راهی برای نیل به ایده علوم انسانی اسلامی است، آن تنها طریق نیست و نمی‎توان فرض کرد که آن تنها طریق باشد. تعهد ما به ایده علوم انسانی متعالی است و محدود به فلسفه صدرایی نیست و دلیلی وجود ندارد که به‎رغم امتیازهایش به ‎نحو پیشینی آن را برترین و شایسته‎ترین طریق به‎حساب آوریم.
این که تولید علوم انسانی با رویکرد اسلامی با ابتنای بر فلسفه صدرایی محتمل الوقوع است، مانع از احتمالات دیگر مبتنی بر فلسفه
‎های غیرصدرایی نیست. هرچه بر احتمال تولید علوم انسانی با ابتنای بر آرای فیلسوفان مسلمان افزوده شود، تولید چنین علومی محتمل‎تر است.


اگر جامعه ما فاقد علوم انسانی متعالی در کلیت تام آن است، به معنی نفی مطلق امکان آن نیست. این علوم امکانی و تحقق
‎یافتنی و یافتنی است و کشف و وصال آن نیازمند همت و اراده بلند و کوشش مدام و بی‎وقفه است و چنین کوششی ضروری و وابسته است. سخن از نتیجه گرفتن یا نگرفتن امری فرعی و ثانوی است. مگر فیلسوفان با این پرسش‎های بی‎وقفه در طی سه‎هزاره آیا همه به نتیجه رسیدند و این زمان ارواح آنها شادمان از حاصل کار فلسفی آنها برای آیندگان است؟ این که برخی کوشش‎ها و اهتمام‎ها ناتمام و ابتر بوده، نمی‎تواند در اصالت این سعی علمی و آکادمیکی رخنه و تردید بیافریند.


چناچه سخن از امکان علوم انسانی اسلامی شود، این امکان به معنی امکان در تمامیت یافتن و اتمام است؛ یعنی صورت متعین متوحد یافته که با عنوان مطابقت تام و تمام داشته باشد. برای نیل به این مقصود، همچنان باید کوشید و این راه تمام
‎شدنی نیست و نباید طولانی بودن طریق ما را به بازگشت و یا سکون و وقفه و توقف براند.
اگر از امکان علوم انسانی اسلامی گفته
‎ایم، نمی‎توان گفت که علوم انسانی اسلامی هنوز به هیچ‎ روی متحقق نشده است. علوم انسانی متعالی سراسر و در ضمن علوم انسانی مشتمل بر منظر وسیع آن در همه شاخه‎های آن وجود دارد. در هر یک از علوم انسانی موجود، ما قضایا و گزاره‎های علمی و مبانی شناختی قابل قبولی را می‎توانیم بیابیم که منطبق بر عنوان علوم انسانی اسلامی است. حتی در روان‌شناسی فروید نیز بخشهایی وجود دارد که عنوان علم انسانی قابل قبول و مطابق با موازین بر آن صادق است. یا در جامعه‎شناسی مارکس و دورکهیم نیز برخی از ملاحظات قابل قبول ما نیز هست.


تصور وجود یک مرز بی
‎چون‎ و چرا و غیرقابل گذشت بین این دو منطقه از علوم انسانی به معنای متعارف و علوم انسانی متعالی یا اسلامی تصوری علمی نیست. ما نمی‎توانیم بگوییم هرآنچه در گزاره‎های علوم انسانی تا کنون آورده شده، همه باطل و کاذب است و صرفاً باید در راه اندیشه‎های تازه‎ای در علوم انسانی کوشید که بی‎سابقه باشند.


تصور برخی از علوم انسانی اسلامی این است که متون آن لابد در محفظه
‎ای نهاده باشد و اکنون راهی به این محفظه و نهانگاه وجود ندارد. این تصور از قسم بسیط و غیرعلمی است. گویا در سرزمین گلهای اقاقیا دنبال علوم انسانی اسلامی هستند! باید گفت علوم انسانی اسلامی الان کما کان موجود است چنانچه لحاظ نفس‎الامری به آن داشته باشید. هیاکل و هیأتی از آن در زمره علوم انسانی موجود نیز موجود است. آن زمانی که حکم می‎کنید آرای یونگ را بهتر از آرای فردید به دیدگاه توحیدی روان‌شناسی نزدیک می‎شمارید، به قاعده امکان اشرف یعنی که علوم انسانی متعالی ممکن است و حتی موجود است.


هر ورق از دفتر علوم انسانی و هر گزاره
‎ای از گزاره‎های موجود در این علوم از روان‌شناسی، جامعه‎شناسی، انسان‎شناسی و حتی اسطوره‎شناسی می‎تواند با آن لحاظ نفس‎الامری علوم انسانی مطلوب و متعالی به سنجش درآید و ارزش و مقدار و مقام و مرتبت آن معلوم شود و درباره آن حکم شود.


گوهر علوم انسانی
ماهیت و جوهر علوم انسانی نه کاملاً مستقل از سوبژکتیویته و نه کاملاً وابسته به آن است. تصور کنید من و دیگری بر بلندگاهی از دو سو به اطراف نگاه کنیم: بسیاری از اموری که برای من مرئی است، برای او نیست؛ ولی نمی
‎توانم بگویم که هر آنچه من مشاهده می‎کنم، در مشاهده او مطلقاً وجود ندارد. قیاس علوم انسانی موجود با علوم انسانی متعالی یا اسلامی (الاسلام یعلو و لا یعلی علیه) چنین است که در بسیاری از مناظر میدان مشترک و التقای نظر مشترک وجود دارد و در عین ‎حال به دلیل اشراف علوم انسانی متعالی بر علوم انسانی متعارف و مرسوم، این علوم اخیر نمی‎تواند به همه مرتبت و مقام علمی آن دسته اولی تشرف یابد.

 

 


--------------------------
پی‌نوشت:
1.
Husserl, Crisis, P. 338.
2.
Robert Sokolowski ,Introduction to Phenomenoligy Combridge, Univ. Press, 2000, P. 148.
3.
Introduction to Phenomenology, P. 115.
4. اشاره به گزارش از هم‎اندیشی منتخبی از اساتید علوم انسانی اسلامی فصلنامه تخصصی صدرا سال ششم، شماره ۲۲، تابستان ۱۳۹۶.

 

 

منبع: روزنامه اطلاعات؛ یکشنبه ۲۶ فروردین‌ماه ۱۳۹۷

 

 

۴۲۵۷

ارسال نظر


برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.

همدان - بنای آرامگاه بوعلی‌سینا - ساختمان اداری بنیاد بوعلی‌سینا

 ۹۸۸۱۳۸۲۶۳۲۵۰+ -  ۹۸۸۱۳۸۲۷۵۰۶۲+

info@buali.ir

برای دریافت پیامک‌های بهداشتی در زمینه طب سینوی، کلمه طب را به شماره ۳۰۰۰۱۸۱۹ ارسال کنید