مقالات

مولانا و انسان معاصر

دکتر سید حبیب نبوی  ۱۳۹۷/۱۱/۲۵
مولانا و انسان معاصر
دکتر سید حبیب نبوی

رابطه مولانا و انسان معاصر، از جهات مختلف
می‌تواند مورد توجه باشد. جهت اول از دید من این است که زمانی که از عرفان سخن رانده می‌شود، در حوزه عرفان و به تبع در حوزه دین؛ آنچه که اصل و اساس و پایه است، مخاطبی است که با او سروکار داریم. در مقوله دین و عرفان، اساس گوش شنوایی است که پیام‌هایی را که از سوی وحی یا الهام القا می‌شود، بتواند استماع کند. استمرار وحی، مبتنی بر گوش‌های وحی نیوش است.

گر نبودی گوش‌های وحی گیر

وحی نابردی ز گردون یک بشیر

 

بر این اساس، زمانی که از عرفان سخن رانده می‌شود، خواهی نخواهی در بطن و متن عرفان، انسان مدنظر است و اگر انسان و آنچه که انسان از آن درس می‌گیرد، از این حوزه حذف شود؛ دیگر حرفی برای گفتن وجود نخواهد داشت.


اگر ما مولانا را یک فقیه و عارف و یک مؤلف و مفسر آیات دینی به حساب می‌آوریم، باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که مولانا یک انسان‌شناس سترگ است. کمتر کسی در تاریخ عرفان ما انسان را به اندازه مولانا بررسی کرده است. او زوایا و خفایای وجودی انسان را به بهترین وجه مطلوب در آثار خود، به ویژه در مثنوی، برای ما ثبت کرده است.

تعریف انسان و این که انسان چیست. این که انسان چه نقشی در آفرینش دارد. این که انسان در معرض دیده‌های متفاوت و مختلف است. این که انسان محوریت یافت و این که اساساً همه چیز مبتنی بر حضور و وجود و پذیرش انسان است. اگر انسان را از جهان حذف کنیم، لااقل در جایی که ما زیست می‌کنیم که همان کره زمین است، دیگر چیزی برای مطرح شدن و حرفی برای گفتن باقی نمی‌ماند.

ابتدا به ابیاتی اشاره می‌کنیم که هم تعریف مولانا را از انسان داشته باشیم و هم موقعیت انسان معاصر را در این میان بسنجیم. این که ما چه درس‌هایی می‌توانیم بگیریم، یک مطلب است و این که مولانا در فراخنای اندیشه خود، دورنمای انسان را چگونه می‌نگریسته است و جوامع بشری را در دوران بحران و تحول چگونه تلقی می‌کرده، مطلب دیگری است.

در این زمینه باید به چند حکایت پرداخته شود. این حکایات می‌تواند موقعیت انسان امروز را هم برای ما به نمایش بگذارد. شما می‌دانید که در فلسفه، تعاریف زیادی از انسان وجود دارد. اما برترین آنها این است که انسان، حیوانی متفکر است. هرچند که مولانا با این عنوان از انسان یاد کرده است، اما تعریف دیگری هم از انسان دارد که شاید ما کمتر به آن پرداخته‌ایم. آنجا که مولانا می‌گوید:

ای برادر تو همین اندیشه‌ای

مابقی خود استخوان و ریشه‌ای

 

 این نوعی تداعی همان معانی دیرینه فلسفی است. اما مولانا برتر از آن حرفی دارد. من در دو جای مثنوی، تعریف مولانا درباره انسان را یافته‌ام. در یک جای مثنوی، او از انسان به دیده تعبیر می‌کند و هرکس که دیدی ندارد، در این تعبیر مولانا جایی ندارد و به او انسان اطلاق نمی‌شود.

آدمی دید است و باقی پوست است

دیده آن است آنچه دیده دوست است

چون که دیده دوست نبود کور به

دوست کو باقی نباشد دور به

 

 مشابه همین را در جای دیگر و در دفتر ششم مثنوی هم می‌بینیم:

آدمی دیدست و باقی گوشت و پوست    هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست

   
در اینکه مولانا می‌گوید انسان دید است و در جای دیگر هم می‌گوید که عالم مبتنی بر نگاه انسان است، شاید غرض این باشد که اصل انسان است و آنچه که او می‌بیند. بیرون از دیده انسان، هرچه که باشد، به نوعی از حقیقت و از متن و بطن بیرون است و هرچه که از آنها دور شویم، حواشی و به نوعی شاخ و برگ‌ها ما را از اصل و حقیقت دور می‌کند. بر این مبناست که شما ممکن است از طریق گوش، بسیاری چیزها را بشنوید،اما اینها اصالت ندارند. شاید شما نتوانید از طریق گوش، حجتی بیابید یا این که شنیده را به صورت رسمی به عنوان اصل قلمداد کنید و این در حوزه دید است.

روایتی از حضرت امیرالمؤمنین وجود دارد که در مورد حق و باطل از ایشان پرسیده‌اند. ایشان در جواب فرمودند: بین حق و باطل، چهار انگشت بیشتر فاصله نیست. اشاره نمودند که بین گوش و چشم، چهار انگشت فاصله است. آنچه را که شنیدی حق نیست، بلکه آنچه را که دیدی حق است. آنچه را که شنیدی، چند